حضرت امام رضا عليه السّلام

 

على بن موسى الرضا عليهماالسلام هشتمين امام و پيشواى شيعيان در روز پنجشنبه يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى در مدينه ، قدم به عرصه حيات گذارد. نام مباركش على و كنيه اش ابوالحسن و مشهورترين القابش رضا است .

پدر آن حضرت ، امام موسى بن جعفر عليهماالسلام هفتمين امام شعيان و مادرش تكتم و ملقّب به نجمه بوده است . پدرش موسى بن جعفر عليهماالسلام او را عالم آل محمّد نام داده است .
شيخ صدوق عليه الرحمه از ابراهيم بن عباس نقل مى كند كه گفت : هرگز نديدم كه امام على بن موسى الرضاعليه ماالسلام كسى را با كلام خود رنج دهد و نديدم كه گفتار كسى را قطع كند و در ميان سخنش ، سخن گويد. در مقابل كسى كه با او سخن مى گفت تكيه به جايى نمى داد و در حضور كسى كه با او نشسته بود، پا دراز نمى كرد، به خدمه خود ناسزا نمى گفت و هيچگاه نديدم كه آب دهان خود را دور افكند و نديدم كه در خنده خود قهقهه كند، بلكه خنده او تبسّم بود.
در كتاب زندگانى حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام از ابن شهر آشوب نقل كرده كه : آن حضرت روز عرفه در خراسان ، تمام اموال خود را بخشيد
.

و نيز در همان كتاب نوشته است كه : كلينى در كافى و ابن شهر آشوب از اليسع بن حمزه قمى روايت نموده اند كه گويد: من نزد حضرت رضا عليه السلام بودم ، جمعى هم در خدمتش ‍ حضور داشتند و مسايل حلال و حرام مى پرسيدند، ناگاه مردى وارد شد و سلام كرد و عرض كرد: من از دوستان تو و پدران تو و نياكان تو مى باشم ، از حجّ برگشته ام و هزينه سفرم كم آمده ، اكنون چيزى كه مرا به منزلم برساند ندارم ، استدعا دارم خرجى راه مرا فراهم فرماييد و مرا به ميهن خود برسانيد و من در آنجا سرمايه و مكنت دارم و چون به وطن خود رسيدم آنچه را كه به من عطا فرماييد از جانب شما صدقه مى دهم .حضرت به او اجازه جلوس داده فرمود: خدا تو را رحمت كند.

پس از آن با آن مرد قدرى صحبت نمود و بعد حضرت برخاسته به اندرون رفت ، قدرى درنگ نموده بيرون آمد در را بست ، پس از آن دست مباركش را از بالاى در بيرون آورده فرمود: خراسانى كجا است ؟ خراسانى عرضه كرد: در اينجا حاضرم .

فرمود: اين دويست دينار را بگير و آن را در مخارج اهل و عيالت مصرف كن و بدان تبرك بجوى و بيرون شو كه من تو را نبينم و تو مرا نبينى. سليمان گويد: آن مرد رفت ، من به حضرت عرض كردم : فدايت شوم ! عطاى زياد دادى و مرحمت فرمودى ، پس چرا روى از او برگرفتى ؟ حضرت فرمود: براى اينكه ذلّت سؤ ال را جهت برآوردن حاجت در او نبينم .

امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام از نظر تقوى و عبادت آنچنان بود كه تمام اوقات خود را به عبادت و ذكر خدا مى گذرانيد و از نظر علم و دانش ‍ آنچنان بود كه او را عالم آل محمّد لقب دادند.
از امام موسى بن جعفر عليهماالسلام نقل شده كه مى فرمود: شنيدم از پدرم جعفر بن محمّد عليهماالسلام كه مكرر به من مى فرمود كه : عالم آل محمّد در صلب تو است و اى كاش كه من او را مى ديدم . او همنام اميرالمؤ منين على عليه السلام است
.

تجليّات علمى امام ، آنچنان برجستگى و درخشش داشت كه چشمها را خيره كرد و قلبها و دلها را بسوى او متوجّه ساخت . و اين درخشش علمى جهتى خاص داشت .

توضيح آنكه : امام هشتم ، على بن موسى الرضا عليهماالسلام معاصر با مأ مون خليفه عباسى بود.

 و مأ مون مردى فوق العاده باهوش و زيرك بود. و يكى از هدفهاى اصلى او درهم كوبيدن خاندان على عليه السلام بوده است و امام هشتم عليه السلام شخصيّت بارز و برجسته علويين بود.
خاندان علوى چه در دوران امويان و چه در دوران عباسيان ، هميشه مورد آزار و اذيّت بودند. امويان از عقل و درايت كافى برخوردار نبودند، به اين جهت مى بينيم كه دومين خليفه اموى ، يزيد بن معاويه ، براى درهم كوبيدن حسين بن على عليهماالسلام حادثه عاشورا را مى آفريند
.

بازده اجتماعى اين حادثه تأ ثرانگيز چيزى جز نفرت و انزجار نبوده است و سرانجام هم حكومت هزار ماهه اموى در برابر نفرت افكار عمومى تاب مقاومت نياورد و بالاخره با دست عباسيان واژگون شده و در مقبره تاريخ مدفون شدند. عباسيان بر سر كار آمدند و آنان از برنامه هاى ضدّ علوى امويها پند گرفته بودند، در هدف با آنها شريك بودند.

هدف عباسيان نيز ايجاد محدوديّت بود، بايد هرچه بيشتر زندگى ائمه دين عليهم السلام در سختى باشد، بايد در فشار و شكنجه باشند تا از قيامهاى احتمالى آنان جلوگيرى شود. ائمه دين عليهم السلام به موجب علم و تقوى و پرهيزكارى در بين مردم از محبوبيّتى عظيم برخوردار بودند و اين خطرى بزرگ و عظيم براى حكومت آنان محسوب مى شد.

به اين جهت بايد هرچه بيشتر از قدرت معنوى و نفوذ روحانى آنان كاسته شود و در عين حال فعاليّتهاى ضدّ علوى بايد بصورتى باشد كه خشم و نفرت مردم را برنيانگيزد؛ چه بهتر كه : عوامل محبوبيّت آنان درهم كوبيده شود و از همه مهمتر آنكه سطوت و هيبت علمى آنان درهم خرد گردد.
براساس اين انديشه ، مأ مون به فكر چاره افتاد، به خيال خود مى خواست عظمت علمى امام عليه السلام را از بين ببرد؛ به اين جهت علم و دانش را رونق مى داد و از علما و دانشمندان به گرمى پذيرايى مى كرد. دستور داد تا كتابهاى علمى يونان به عربى ترجمه شود و مكتبهاى نويى در برابر مكتبهاى علمى مذهبى بوجود آيد، پيشروان اين علوم را بشدّت پر و بال مى داد و مخصوصاً در برابر چشم مردم نسبت به آنها احترام مى كرد. و با اين ترتيب توفيق يافت كه قطبهاى جذب كننده مختلفى در برابر امام هشتم عليه السلام بوجودآورد
.

بايد امام هشتم على بن موسى الرضا عليهماالسلام در برابر جبهه قوى و نيرومندى قرار گيرد، بايد مجالس مباحثه و مناظره تشكيل شود، تا بلكه امام عليه السلام در برابر اين همه قدرت علمى عاجز و درمانده شود و نتيجتاً از عظمت و سطوت علمى آن حضرت كاسته شود.
براساس اين فكر غلط بود كه در ماه شوال سال دويست هجرى از امام عليه السلام دعوت كرد تا به خراسان تشريف فرما شود
.

مأ مون نخست به منظور منحرف ساختن افكار عمومى از واقعيّت و براى اينكه افكار خود را در زير پوششى فريبنده به مرحله اجرا درآورد نه تنها از امام خواست تا به خراسان تشريف فرما شوند بلكه به آن حضرت پيشنهاد خلافت نيز مى كند.

تاريخ ، مطلب را چنين ثبت كرده است :

مأ مون : اى فرزند رسول خدا! من شما را از هر جهت براى مقام خلافت شايسته تر از خود مى بينم و لذا مى خواهم از اين مقام كناره گيرى كرده و آن را به شما واگذار كنم .

على بن موسى الرضا عليهماالسلام : اگر اين مقام را خدا به تو داده و حق تو است ، شايسته نيست كه تو خود آن را از خويشتن سلب نموده و به ديگرى واگذار كنى و اگر اين مقام از تو نيست چگونه مى خواهى چيزى را كه از تو نيست به ديگرى ببخشى ؟

مأ مون : در هر صورت شما بايد اين سمَت را قبول كنى .

امام رضا عليه السلام : من اين كار را نخواهم كرد و هرگز با ميل و رغبت تقاضاى تو را نمى پذيرم .
مأ مون :
جداً ميل ندارى ؟

امام عليه السلام : جداً ميل ندارم .

مأ مون : پس ولايتعهدى مرا قبول كن .

امام عليه السلام : از قبول اين منصب نيز معذورم .

مأ مون : شما در قبول اين سمت مجبورى ! من تو را مجبور مى كنم كه آن را بپذيرى !

امام عليه السلام : تهديدم مى كنى ؟

مأ مون : آرى ! تهديدت مى كنم ! جانت در گرو پذيرفتن ولايتعهدى است .

امام عليه السلام اندكى به فكر فرو رفت ، احساس كرد كه يك ضرورت اجتناب ناپذير است كه به او روى آورده ، مأ مون دست بردار نيست ، او براى وصول به هدفهاى سياسى خود و به منظور تثبيت مقام و موقعيتش ‍ مى خواهد از وجود من استفاده كند و او كسى است كه براى دست يافتن به مقام خلافت حتى برادرش امين را هم كشته است ، او در اين راه از هيچ جنايتى باك ندارد، گو اينكه كشتن من باشد، اكنون كه موقعيّت تا اين اندازه حساس و خطرناك است من نيز ناچار قبول مى كنم .
امام عليه السلام سر بلند كرد و گفت : اكنون كه مساءله اجبار و تهديد مطرح است ، من نيز ناچار مى پذيرم ، ولى تو نيز بايد شرايط مرا بپذيرى
.

مأ مون كه نقشه خود را در آستانه اجرا مى ديد تبسّمى كرده و قيافه درهم فرورفته اش را از هم باز نمود و گفت : شرايطت را بيان فرما، از جان و دل مى پذيرم .

امام عليه السلام فرمود: به اين شرايط قبول مى كنم كه : از دخالت در كارهاى سياسى و دولتى معذورم دارى ، من مى توانم ولايتعهدى تو را منهاى وظايف سياسيش بپذيرم ، نه حاكمى را معزول مى كنم و نه كسى را ولايت مى دهم و نه در هيچكارى دخالت مى كنم .

مأ مون اين شرط را پذيرفت و با اين ترتيب امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام برخلاف ميل و رغبت باطنى خود و صرفاً به حكم يك ضرورت اجتناب ناپذير تن به ولايتعهدى داده و اين مقام را مى پذيرد ولى او مصلحت خود جامعه اسلامى را در قبول كردن اين پست نمى ديد، مصلحت نبود كه با وارد شدن در كادر حكومت ، سرپوشى به روى اعمال خلاف رويه آنان بگذارد.

او امام بود، شخصيّت و مقام معنويش اجازه نمى داد كه با گروه ستمكاران و كسانى كه براساسى جز عدل و داد، حكومت مى كنند همكارى كند. على بن موسى الرضا عليهماالسلام از نظر مذهبى ، طرفدار حكومتى چون حكومت جدّش على بن ابيطالب عليه السلام است ، حكومتى كه جز عدل و داد نبيند و جز در راه احقاق حق مظلومان و ستمديدگان قدمى برندارد، اكنون چگونه مى تواند عضو حكومتى بشود كه اساس و ريشه اى جز عدل و داد دارد؟

اگر او اين پست را قبول كند و انجام وظايف سياسى آن را نيز به عهده بگيرد و رسماً وارد فعاليّت گردد، اين خود امضايى است كه از طرف مقام امامت نسبت به چنين دستگاهى انجام مى گيرد و هرگز امام به خود اجازه چنين امضايى را نمى دهد، بنابراين مصلحت اجازه قبول اين پست را به او نمى دهد.

ولى يك نكته در اينجا وجود دارد كه از ديدگاه فكر ريزبين امام عليه السلام مخفى نماند و آن اين است كه اگر امام همچنان سرسختى كرده و از قبول تقاضاى مأ مون سرباز زند، ديگر نمى تواند به وظايفى كه خدا به نام امامت بر عهده او گذارده است ، قيام كند.

بدون ترديد اگر تقاضاى مأ مون رد شود، حداقل عكس العملش اين خواهد بود كه امام در محدوديّتى شديد قرار خواهد گرفت و سرانجام هم جان خود را در اين راه خواهد باخت و با اين ترتيب ديگر نمى تواند به انجام وظايف امامت و رسالتى كه مخصوص به او است بپردازد.

گفتيم كه : در عصر مأ مون علم و دانش رونق فوق العاده اى به خود گرفته بود و اصولاً مأ مون براى اينكه عظمت و حرمت علمى خاندان علوى را در هم بكوبد ازعلما و دانشمندان تجليل فوق العاده اى مى كرد، قدرتهاى علمى را پر و بال مى داد، مى كوشيد تا هرچه بيشتر قدرت علمى دانشمندان تقويت گردد تا بلكه در پرتو آن از مقام علمى على بن موسى الرضا عليهماالسلام كاسته شود، او در حقيقت مى خواست علم را جانشين دين كند و فكرش ‍ اين بود كه جلوه و جلال مذهبى خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله را از مجراى گسترش دادن به علم و دانش درهم بشكند. در اين موقعيّت خاص ، وظيفه امام عليه السلام اين بود كه او نيز با فعاليتهايى مداوم ، پيشرو بودن مكتبت علمى دين را بر ساير مكتبهاى علمى نمايان سازد و به جامعه نشان دهد كه مغزهاى علمى بشر هرچه هم جلو برود باز نمى تواند به پاى مذهب برسد. او بايد نشان دهد كه معارف علمى اسلام كه از مبداء وحى ريشه گرفته است براى هميشه حاكميّت و پيشرو بودن خود را بر ساير مكتبهاى علمى حفظ خواهد كرد و اين يك وظيفه حساس و خطيرى بود كه به موجب شرايط خاص اجتماعى آنروز در برابر امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام قرار داشت .

با خود فكر كرد كه : ما ولايتعهدى را مى پذيريم ولى با اين شرط كه از هرگونه فعاليّت سياسى و شركت كردن در مراسم دولتى معاف باشيم . و با اين ترتيب هم اعمال آنها را امضا نكرده ايم و هم از مقام و موقعيّت ولايتعهدى استفاده نموده و با كمال آزادى در راه انجام وظيفه خاص خود كه معرفى مكتب علمى اسلام است به كار خواهيم پرداخت .

على بن موسى الرضا عليهماالسلام پست ولايتعهدى را منهاى وظايف سياسيش پذيرفت و جمع بين ضرورت و مصلحت را با بهترين طرز ممكن انجام داد و سپس با استفاده از موقعيّت و مقام خود به معرفى مكتب علمى اسلام پرداخته و در آن لحظات حساس و بحرانى او با شركت در مجالس علمى و مناظره هايى كه بوسيله دانشمندان بزرگ عصر تشكيل مى شد، جلال و شكوه منطق علمى اسلام را بصورت زنده و برجسته اى نمايان ساخت .

مأ مون هدفش اين بود كه امام به خراسان رود و در برابر جبهه علما و دانشمندان قرارگيرد، باشد تا سطوت علمى امام درهم شكسته شود.

و امام نيز وظيفه داشت كه با شركت در مجالس بحث و مناظره پيشرو بودن مكتب مذهب را روشن سازد.
براساس اين فكر، امام عليه السلام به خراسان رفت و حتى ولايتعهدى را هم پذيرفت
.

و مأ مون به موجب نقشه هاى دقيق قبلى خود مجالس عظيم تشكيل مى داد و امام عليه السلام را در برابر علما و دانشمندان عصر قرار مى داد. و اينك جريان اين مجالس را از زبان تاريخ مى شنويم .
تاريخ با كمال صراحت و روشن مى گويد كه
:

در تمام مجالس بحث و مناظره ، امام عليه السلام با قدرت منطق و قوت استدلال ، بر همه پيروز مى شد و هرگز اتّفاق نيافتاد كه حتى در يك مساءله ، امام عليه السلام از جواب فرو ماند.
ابو الصلت هروى مى گويد: هيچكس را دانشمندتر از امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام نديدم و تمام دانشمندان درباره امام عليه السلام همين عقيده را دارند
.

و اضافه مى كند كه : مأ مون در مجلسهاى متعدد، علماى اديان و فقها و متكلّمين را جمع كرد و از آنان خواست تا با آن حضرت در مسايل مختلف علمى و مذهبى بحث كنند و آن حضرت بر تمام آنها غلبه كرد و تمام آن دانشمندان ، بر فضل و برترى امام عليه السلام و قصور خودشان اقرار كردند.
مأ مون از اين راه به نتيجه نرسيد. او نتوانست عظمت علمى امام عليه السلام را درهم بكوبد و حتى سر و صداى اين مجالس و پيروزى امام عليه السلام بر تمام دانشمندان ، در محافل عمومى مورد گفتگو و تحسين قرار گرفت و نتيجتاً روز به روز بر محبوبيّت و نفوذ امام عليه السلام افزوده مى شد.
چه بايد كرد؟

و چگونه بايد اين قدرت را نابود ساخت ؟

او نتوانست شخصيّت امام عليه السلام را درهم بكوبد. در نتيجه تصميم گرفت شخص امام عليه السلام را از ميان بردارد و در اينجا است كه مساءله قتل امام عليه السلام در مغزش مطرح مى شود. و سرانجام هم فكر خود را عملى نموده و آن حضرت را مسموم مى سازد.

امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام با انگور زهر آگين مسموم مى شود و طبق مشهور در ماه صفر از سال 203 هجرى و در سن پنجاه و پنج سالگى به مقام عظيم شهادت نائل مى آيد و يكى ديگر بر قربانيان عدالت افزوده مى شود.

برگرفته:از کتاب زندگانی چهارده معصوم

 

 

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

منی که باز برآنم که دعبلانه برایت

غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت

من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم

هنوز شعر نگفته توقع صله دارم

منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست

که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است

من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟

دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن

دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن

و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ

کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو

نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو

و می روم به امید دوباره های من و تو

میان این همه غوغا میان صحن و سرایت

شاعر: حمید برقعی

 

در ولادت و اسم و لقب و كنيه حضرت رضا عليه السلام است

بـدان كـه در تـاريـخ ولادت آن جـناب اختلاف است و اشهر آن است كه در يازدهم ذى القعده سـنـه صـد و چـهـل و هـشت در مدينه منوره متولد شده و بعضى يازدهم ذى الحجة سنه صد و پـنـجـاه و سـه گـفـتـه انـد كـه بـعد از وفات حضرت صادق عليه السلام بوده كه پنج سـال ، و مـوافـق روايـت اول كـه اشـهر است ولادت آن حضرت بعد از وفات حضرت صادق عـليـه السـلام بوده به ايام قليلى و حضرت صادق عليه السلام آروز داشت كه آن جناب را درك كـنـد چـه آن كـه از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت شده كه مى فرمود شـنـيـدم از پـدرم جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام كـه مـكـرر بـه مـن مـى فـرمود كه عالم آل محمّد عليهم السلام در صلب تو است و كاشكى من او را درك مى كردم پس به درستى او همنام اميرالمؤ منين على عليه السلام است .(1)

شـيـخ صـدوق روايت كرده از يزيد بن سليط كه گفت : ملاقات كردم حضرت صادق عليه السـلام را در راه مـكـه و مـا جماعتى بوديم ، گفتم به او پدر و مادرم فداى تو باد! شما امامان پاكيد و مرگ چيزى است كه هيچ كس را از آن گريزى نيست پس با من چيزى بگو تا برسانم به واپس ماندگان خود، حضرت فرمود: آرى اينها فرزندان من اند و اين بزرگ ايشان است ـ و اشاره كرد به پسرش موسى عليه السلام ـ و در او است علم و حلم و فهم و جود و معرفت به آنچه محتاجند مردم به آن در آنچه اختلاف مى كنند در امر دين خود، و در او اسـت خـلق و حـسـن جـوار، و او درى اسـت از درهـاى خـداونـد مـتـعـال و در او صـفتى است بهتر از اينها، پس گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد! آن صفت چـيـست ؟ فرمود: بيرون مى آورد خداى عز و جل از او دادرس ‍ و فريادرس اين امت را و نور و فـهـم و حـكـم ايـن امت را، بهترين زاييده شده و بهترين نور رسيده ، محفوظ مى دارد به او خداى تـعالى خونها را و اصلاح مى كند به او ميان مردم نزاعها را و انضمام مى دهد به او پراكنده را و التـيـام مى دهد به او شكسته را و مى پوشاند به او برهنه را و سير مى كند به او گـرسـنـه را و ايمن مى سازد به او ترسان را و فرود مى آورد به او باران را و مطيع و فـرمـانـبـردار او شـونـد بـنـدگـان ، بـهـتـريـن مـردم بـاشـد در هـر حـال ، چـه در حـال كـهـولت و مـيـان سـالگـى و چـه در حال كودكى و جوانى ، سيادت پيدا مى كند به سبب او عشيره او پيش از رسيدنش به بلوغ ، سخن او حكمت است و خاموشى او علم است ، بيان مى كند براى مردم آنچه را كه اختلاف است در آن . الخ.(2)

عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در (جـلاءالعـيـون) در احـوال حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام فـرمـوده : اسـم شريف آن حضرت على و كنيه آن حـضـرت ابـوالحـسـن و مـشـهـورتـريـن القـاب آن حـضـرت ، رضـا اسـت ، و صـابـر و فاضل و رضى و وفى و قرة اعين المؤ منين و غيظ الملحدين نيز مى گفتند.(3)

ابـن بـابـويـه به سند حسن از بزنطى روايت كرده است كه به خدمت امام محمّد تقى عليه السـلام عـرض كردم كه گروهى از مخالفان شما گمان مى كنند كه والد بزرگوار شما را مـأمـون مـلقـب بـه رضا گردانيد در وقتى كه آن حضرت را براى ولايت عهد خود اختيار كـرد؟ حـضـرت فـرمـود: بـه خـدا سوگند كه دروغ مى گويند بلكه حق تعالى او را به رضـا مـسـمـى گـردانـيـد بـراى آنـكـه پـسـنـديـده خـدا بـود در آسـمـان و رسـول خـدا و ائمـه هـدى عـليـهـم السـلام در زمـيـن از او خـشـنـود بـودند و او را براى امامت پـسـنـديـدنـد، گـفـتـم : آيـا هـمـه پـدران گـذشـتـه تـو پـسـنـديـده خـدا و رسـول و ائمـه عـلهـيـم السـلام نبودند؟ گفت : بلى، گفتم : پس به چه سبب او را در ميان ايشان به اين لقب گرامى، مخصوص ‍ گردانيدند؟ گفت : براى آنكه مخالفان و دشمنان او را پسنديدند و از او راضى بودند چنانچه موافقان و دوستان از او خشنود بودند، و اتفاق دوسـت و دشـمـن بـر خـشنودى از او مخصوص آن حضرت بود پس به اين سبب او را به اين اسم مخصوص گردانيدند.(4)

و ايـضـا بـه سـنـد معتبر از سليمان بن حفص روايت كرده است كه حضرت امام موسى عليه السلام پيوسته فرزند پسنديده خود را رضا مى ناميد و مى فرمود كه بخوانيد فرزند مرا رضا و گفتم به فرزند خود رضا، و چون با آن حضرت خطاب مى كرد آن حضرت را ابوالحسن مى ناميد، پدر آن حضرت موسى بن جعفر عليه السلام بود و مادر آن حضرت ام ولدى بـود كـه او را تـكـتـم و نـجـمـه و اروى و سـكـن و سـمـانه و ام البنين مى ناميدند، و بعضى خيزران و صقر و شقراء نيز گفته اند.(5)

و ابـن بـابـويـه بـه سـنـد معتبر از على بن ميثم روايت كرده است كه حميده مادر امام موسى عـليـه السـلام كـه از جـمـله اشـراف و بـزرگان عجم بود، كنيزى خريد و او را به تكتم مـسـمـى گـردانـيـد، و آن جـاريـه سـعـادتـمـنـد بـهـتـريـن زنـان بـود در عـقـل و ديـن و حـيـا و خاتون خود حميده را بسيار تعظيم مى نمود، و از روزى كه او را خريد هـرگز نزد او نمى نشست براى تعظيم و اجلال او، پس حميده روزى با حضرت امام موسى عليه السلام گفت : اى فرزند گرامى ! تكتم جاريه اى است كه من از او بهتر نديده ام در زيـركى و محاسن اخلاق ، و مى دانم هر نسلى كه از او به وجود آيد پاكيزه و مطهره خواهد بود، و او را به تو مى بخشم و از تو التماس مى كنم كه رعايت حرمت او بنمايى . چون حضرت امام رضا عليه السلام از او به وجود آمد او را به طاهره مسمى گردانيد. و حضرت امـام رضا عليه السلام شير بسيار مى آشاميد، روزى طاهره گفت كه مرضعه ديگر به هم رسانند كه مرا يارى كند، گفتند، مگر شير تو كمى مى كند، گفت : دروغ نمى توانم گفت ، بـه خـدا سـوگـنـد كـه شـيـر مـن كـم نـيـسـت و لكـن نوافل و اورادى كه پيشتر مى دانستم به آنها عادت كرده بودم به سبب شير دادن كم شده است و به اين سبب معاون مى خواهم كه اوراد خود را ترك ننمايم .(6)

و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه چون حميده ، نجمه مادر امام رضا عليه السلام را خريد شبى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم را در خواب ديد و آن حضرت به او گفت كه اى حميده ! نجمه را به فرزند خود موسى تمليك نما كه از او فرزندى به هم خـواهـد رسـيـد كـه بـهـتـريـن اهـل زمين باشد و به اين سبب حميده ، نجمه را به آن حضرت بـخـشيد و او باكره بود.(7) و ايضا به سند معتبر از هشام روايت كرده است كه گـفـت : روزى حـضـرت امام موسى عليه السلام از من پرسيد كه آيا خبر دارى كه كسى از بـرده فـروشـان مـغرب آمده باشد؟ گفتم : نه ، حضرت فرمود كه بلكه آمده است بيا تا بـرويـم بـه نـزد او، پـس حـضـرت سوار شد و من در خدمت آن حضرت سوار شدم چون به مـحـل معهود رسيديم ديديم كه مردى از تجار مغرب آمده است و كنيزان و غلامان بسيار آورده است ، حضرت فرمود كه كنيزان خود را بر ما عرضه كن ، او نه كنيز بيرون آورد و هر يك را حـضرت فرمود كه دارى و بايد كه بياورى ! گفت : به خدا سوگند كه ندارم مگر يك جـاريـه بـيـمـار، حضرت فرمود كه او را بياور چون او مضايقه كرد حضرت مراجعه كرده روز ديگر مرا به نزد او فرستاد و فرمود كه به هر قيمت كه بگويد آن جاريه بيمار را بـراى من خريدارى كن و به نزد من آور، چون رفتم و آن كنيزك را طلب كردم قيمت بسيارى براى او گفت ، گفتم من به اين قيمت خريدم ، گفت من نيز فروختم و ليكن خبر ده كه آن مرد كـى بـود كـه ديـروز بـا تـو هـمـراه بـود؟ گـفتم : مردى است از بنى هاشم گفت : از كدام سـلسـله بـنـى هـاشـم ؟ گـفـتم : بيش از اين نمى دانم ، گفت : بدان كه من اين كنيزك را از اقـصـاى بـلاد مغرب خريدم ، روزى زنى از اهل كتاب كه اين كنيز را با من ديد پرسيد كه ايـن را از كـجـا آورده اى ؟ گـفتم : اين را براى خود خريده ام ، گفتم : سزاوار نيست كه اين كـنـيـز نـزد مـانـنـد تـو كـسـى بـاشـد و مـى بـايـد كـه ايـن كـنـيـز نـزد بـهـتـريـن اهـل زمـين باشد و چون به تصرف او درآيد بعد از اندك زمانى پسرى از او به وجود آيد كـه اهـل مـشـرق و مـغـرب او را اطـاعـت كـنـند، پس بعد از اندك وقتى حضرت امام رضا عليه السلام از او به وجود آمد.(8)

و در ( درّالنـظـيـم ) و ( اثبات الوصيه ) است كه حضرت امام موسى عليه السـلام فـرمـود بـه جـمـاعـتـى از اصـحـابـش وقـتى كه تكتم را خريد به خدا قسم كه من نـخـريـدم ايـن جـاريـه را مـگـر بـه امـر خـدا و وحـى خـدا، سـؤ ال كـردنـد از آن حـضـرت از آن ، فـرمـود: در حالي كه من خواب بودم آمد به نزد من جدم و پدرم عليهما السلام و با ايشان بود شقّه اى از حرير پس آن پارچه حرير را باز كردند پـس آن پـيـراهـنى بود و در آن ، صورت اين جاريه بود، پس جد و پدرم به من فرمودند كـه اى مـوسـى ! هـر آيـنـه خـواهـد شـد از بـراى تـو از ايـن جـاريـه بـهـتـريـن اهـل زمـيـن بعد از تو و امر كردند مرا كه هر وقت آن مولود مسعود به دنيا آمد او را ( على ) نـام گـذارم و گـفـتـنـد زود اسـت كـه خـداونـد عـالم ظـاهـر كـنـد بـه او عدل و رأفت و رحمت را پس ‍ خوشا به حال كسى كه او را تصديق كند و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و انكار او نمايد.(9)

شـيـخ صـدوق بـه سـند معتبر از نجمه مادر آن سرور روايت كرده است كه گفت : چون حامله شـدم بـه فـررنـد بـزرگـوار خـود بـه هـيـچ وجـه ثـقـل و حـمـل در خـود احـسـاس ‍ نـمـى كـردم و چـون بـه خـواب مـى رفـتـم صـداى تـسبيح و تـهـليـل و تـمجيد حق تعالى از شكم خود مى شنيدم و خائف و ترسان مى شدم و چون بيدار مـى شـدم صدايى نمى شنيدم . و چون آن فرزند سعادتمند از من متولد شد دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سر مطهر خود را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى مباركش حركت مى كرد و سخنى مى گفت كه من نمى فهميدم ، در آن ساعت حضرت امام موسى عليه السلام به نـزد مـن آمـد و فـرمـود كه گوارا باد ترا اى نجمه كرامت پروردگار تو! پس آن فرزند سعادتمند را در جامه سفيدى پيچيده و به آن حضرت دادم ، حضرت در گوش راستش اذان و در گـوش چپش اقامه گفت و آب فرات طلبيد و كامش را به آن آب برداشت پس به دست من داد و فـرمـود كـه بـگـيـر ايـن را كـه ايـن بـقـيـه خـدا است در زمين و حجت خدا است بعد از من .(10)

در بـيـان رفـتـن حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام از مـديـنـه بـه مـرو و تفويض مـأمـون ولايت عهدي را به آن سرور ايمان و ذكر مجلس مناظره آن جناب با علماى اديان

مخفى نماند: آنچه از روايات ظاهر مى شود آن است كه مـأمـون چون مستقر بر خلافت گشت و فـرمـانـش در اطـراف عـالم نـافـذ گـرديـد و ايـالت عـراق را بـه حـسـن بـن سهل تفويض كرد و خود در بلده مرو اقامت نمود و در اطراف ممالك حجاز و يمن غبار فتنه و آشـوب ارتـفاع يافته بعضى از سادات به طمع خلافت رايت مخالفت برافراشتند، چون خـبـر در مـرو بـه سـمـع مـأمـون رسـيـد بـا فـضـل بـن سـهل ذوالرياستين كه وزير و مشير او بود مشورت نمود بعد از تدبير و انديشه بسيار، رأى مـأمـون بر آن قرار گرفت كه حضرت رضا عليه السلام را از مدينه طلب نمايد و او را وليـعـهـد خود گرداند تا آنكه ساير سادات به قدم اطاعت پيش آيند و دندان طمع از خلافت بردارند. پس رجاء ابن ابى الضحاك را با بعضى از مخصوصان خود به خدمت آن حـضـرت فـرسـتـاد بـه سوى مدينه كه آن جناب را به سفر خراسان ترغيب نمايند، چون ايـشـان بـه خـدمـت آن حـضـرت رسـيـدنـد حـضـرت در اول حـال امـتـنـاع بـسـيـار نـمـود چـون مـبـالغـه ايـشـان از حـد اعتدال متجاوز گرديد آن سفر را به جبر، اختيار نمود.

وداع امـام رضـا عـليـه السـلام بـا پـيـامـبـر و اهـل و عيال

و شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه از مـحـول سجستانى روايت كرده كه چون مـأمـون طلب كرد امام رضـا عـليـه السلام را از مدينه به خراسان ، حضرت به جهت وداع با قبر پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سلم داخل مسجد شد و مكرر با قبر آن حضرت وداع مى كرد و بيرون مى آمد و بر مى گشت نزد قبر، و در هر دفعه صداى مباركش به گريه بلند بود، من نزديك آن حـضـرت رفـتـم و سـلام كـردم بـر آن جناب ، جواب داد، پس تهنيت گفتمش به آن سفر، فـرمـود: مـرا زيارت كن همانا من بيرون مى شوم از جوار جدم و مى ميرم در غربت و دفن مى شوم در پهلوى هارون .(87)

و شـيخ يوسف بن حاتم شامى ـ تلميذ محقق حلى ـ در ( درّالنظيم ) فرموده كه روايت كـردنـد جـماعتى از اصحاب امام رضا عليه السلام كه آن حضرت فرمود: زمانى كه من مى خـواسـتـم بـيـرون بـيـايـم از مـديـنـه بـه سـوى خـراسـان جـمـع كـردم عـيـال خود را و امر كردم ايشان را كه بر من گريه كنند تا بشنوم گريه ايشان را، پس تـقـسـيم كردم در بين ايشان دوازده هزار دينار و گفتم به ايشان كه من بر نمى گردم به سوى عيالم هرگز، پس گرفتم ابوجعفر جواد را و بردم او را در مسجد پيغبر صلى اللّه عـليـه و آله و سلم و گذاشتم دست او را بر كنار قبر و چسبانيدم او را به آن قبر شريف و خواستم حفظ او را به سبب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و امر كردم جميع وكيلان و حشم خود را به شنيدن و اطاعت فرمايش او و آنكه مخالفت او را ننمايند و فهمانيدم ايشان را كه او قائم مقام من است .(88)

عـلامـه مجلسى فرموده در ( كشف الغمه ) و غير آن از امية بن على روايت كرده اند كه گـفـت در سـالى كـه امـام رضـا عـليـه السـلام بـه حـج رفت و متوجه خراسان گرديد امام مـحـمدتقى عليه السلام را به حج برد و چون امام رضا عليه السلام طواف وداع كرد امام مـحـمـدتـقـى عـليه السلام بر دوش ( موفق ) غلام آن حضرت بود و او را طواف مى فرمود، چون به حجر اسماعيل رسيد به زير آمد و نشست و آثار اندوه از روى منورش ظاهر شد و مشغول دعا گرديد و بسيار طول داد، ( موفق ) گفت : برخيز فداى تو گردم ، گـفـت : از ايـنجا مفارقت نمى كنم تا وقتى كه خدا خواهد كه برخيزم ، موفق به خدمت امام رضـا عـليـه السـلام آمـد و احـوال فرزند سعادتمند او را عرض كرد، حضرت نزديك نور ديـده خـود آمـد و فـرمـود كـه بـرخـيـز اى حـبـيـب مـن ! آن نـهـال حـديـقـه امامت گفت : اى پدر بزرگوار چگونه برخيزم و مى دانم كه خانه كعبه را وداعـى كـردى كـه ديـگـر بـه سوى آن برنخواهى گشت و گريان شد، پس ‍ براى اطاعت پـدر بـزرگـوار خـود بـرخـاسـت و روانـه شد. و توجه آن حضرت به سوى خراسان در سال دويستم هجرت بود و در آن وقت موافق مشهور از عمر شريف امام محمّدتقى عليه السلام هـفـت سـال گـذشـتـه بـود، چـون مـتـوجـه آن سـفـر گـرديـد در هـر مـنـزل مـعجزات و كرامات بسيار از آن مخزن اسرار ظاهر مى شد و بسيارى از آثار آنها تا حال موجود است ، انتهى .(89)

در اخبار حضرت رضا عليه السلام به شهادت خود

مؤ لف گويد: كه من در اين فصل اكتفا مى كنم به آنچه علامه مجلسى رضوان اللّه عليه در ( جلاءالعيون ) نگاشته ، فرموده : ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه مردى از اهل خراسان به خدمت امام رضا عليه السلام آمد و گفت : حضرت رسالت صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را در خـواب ديـدم كـه بـه مـن گـفـت : چـگـونـه خـواهـد بـود حال شما اهل خراسان در وقتى كه مدفون سازند در زمين شما پاره اى از تن مرا و بسپارند به شما امانت مرا و پنهان گردد در زمين شما ستاره من ؟ حضرت فرمود كه منم آنكه مدفون مـى شـود در زمـيـن شما و منم پاره تن پيغمبر شما و منم امانت آن حضرت و نجم فلك امامت و هـدايـت ، هـر كه مرا زيارت كند و حق مرا شناسد و اطاعت مرا بر خود لازم داند من و پدران من شفيع او خواهيم بود در روز قيامت و هر كه ما شفيع او باشيم البته نجات مى يابد هر چند بـر او گـنـاه جـن و انـس ‍ بـوده بـاشـد. بـه درسـتـى كه مرا خبر داد پدرم از پدرانش كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه هر كه مرا در خواب ببيند مرا ديده ؛ زيـرا كـه شـيـطان به صورت من متمثل نمى شود و نه به صورت احدى از اوصياء من و نه به صورت احدى از شيعيان خالص ايشان ، به درستى كه خواب راست يك جزو است از هفتاد جزو از پيغمبرى .

بـه سـنـد مـعـتـبـر ديـگـر از آن جناب منقول است كه گفت : به خدا سوگند كه هيچ يك از ما اهـل بـيـت نـيـسـت مـگـر آنـكـه كـشـتـه مـى گـردد و شـهـيـد مـى شـود، گـفـتـنـد: يـابـن رسـول اللّه ! كى ترا شهيد مى كند؟ فرمود كه بدترين خلق خداوند در زمان من مرا شهيد خواهد كرد به زهر و دور از يار و ديار در زمين غربت مدفون خواهد ساخت پس هر كه مرا در آن غـربـت زيـارت كـنـد حـق تـعالى مزد صد هزار شهيد و صد هزار صديق و صد هزار حج كـنـنـده و عـمره كننده و صد هزار جهاد كننده براى او بنويسد و در زمره ما محشور شود و در درجـات عـاليـه بـهشت رفيق ما باشد. ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه پاره اى از تن مـن در زمـيـن خـراسـان مدفون خواهد شد هر مؤ منى كه او زيارت كند البته بهشت او را واجب شود و بدنش بر آتش جهنم حرام گردد.

ايـضـا بـه سـنـد معتبر روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود از پسر من مـوسـى عـليـه السـلام پـسـرى بـه هـم خـواهد رسيد كه نامش موافق نام اميرالمؤ منين عليه السـلام بـاشـد و او را بـه سـوى خـراسـان بـرنـد و به زهر شهيد كنند و در غربت او را مدفون سازند، هر كه او را زيارت كند و به حق او عارف باشد حق تعالى به او عطا كند مـزد آنـهـا كـه پـيـش از فـتـح مـكـه در راه خـدا جـان و مـال خـود را بـذل كـردنـد. ايـضـا بـه سـنـد مـعـتـبـر از امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـنقول است كه آن جناب فرمود: مردى از فرزندان من در زمين خراسان به زهر ستم و عدوان شـهـيـد خـواهـد شـد كه نام او موافق نام من باشد، و نام پدرش موافق نام موسى بن عمران بـاشـد هـر كـه او را در آن غـربـت زيـارت كـنـد حـق تـعـالى گناهان گذشته و آينده او را بـيـامـرزد اگـرچـه بـه عـدد سـتـاره هـاى آسـمـان و قـطـره هـاى بـاران و بـرگ درخـتـان باشد.(118)

و نـيـز عـلامـه مـجلسى در ديگر كتب خود نقل كرده به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السـلام كـه فـرمـود: زود بـاشـد كـه كشته شوم به زهر با ظلم و ستم و مدفون شوم در پـهـلوى هـارون الرشـيـد و بـگـردانـد خـدا تـربـت مـرا مـحل تردد شيعيان و دوستان من پس ‍ هر كه مرا در اين غربت زيارت كند واجب شود براى او كـه مـن او را زيـارت كـنم در روز قيامت و سوگند مى خورم به خدايى كه محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را گـرامـى داشـته است به پيغمبرى و برگزيده است او را بر جميع خـلايـق كـه هـر كـه از شـما شيعيان نزد قبر من دو ركعت نماز كند البته مستحق شود آمرزش گناهان را از خداوند عالميان در روز قيامت و به حق آن خداوندى كه ما را گرامى داشته است بـعـد از مـحـمـّد صـلى اللّه عـليه و آله و سلم به امامت و مخصوص گردانيده است ما را به وصـيـت آن حـضـرت ، سـوگـنـد مـى خـورم كـه زيـارت كـنندگان قبر من گرامى تر از هر گروهى اند نزد خدا در روز قيامت و هر مؤ منى كه مرا زيارت كند پس بر روى او قطره اى از بـاران بـرسـد البـتـه حـق تـعـالى جسد او را بر آتش جهنم حرام گرداند(119)

كيفيت شهادت امام رضا عليه السلام

امـا كـيـفـيـت شـهـادت آن جـگـر گـوشـه رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به روايت ابوالصلت چنان است كه گفت : روزى در خدمت حضرت امام رضا عليه السلام ايستاده بودم فـرمـود كـه داخل قبه هارون الرشيد شو از چهار جانب قبر او از هر جانب يك كف خاك بياور، چـون آوردم آن خـاك را كـه از پـس و پـشـت او بـرداشته بودم بوييد و انداخت و فرمود كه مـأمـون خواهد خواست كه قبر پدر خود را قبله قبر من نمايد و مرا در اين مكان مدفون سازد سـنـگ سـخـت بزرگى ظاهر شود كه هر چه كلنگ است در خراسان جمع شود براى كندن آن ممكن نشود كندن آن ، آنگاه خاك بالاى سر و پايين پا را استشمام نمود چنين فرمود، چون خاك طـرف قبله را بوييد فرمود: كه زود باشد كه قبر مرا در اين موضع حفر نمايند. پس امر كـن ايـشان را كه هفت درجه به زمين فرو برند و لحد آن را دو ذراع و شبرى سازند كه حق تـعـالى چندان كه خواهد آن را گشاده سازد و باغى از باغستانهاى بهشت گرداند آنگاه از جانب سر رطوبتى ظاهر شود پس به آن دعايى كه ترا تعليم مى نمايم تكلم كن تا به قدرت خدا آب جارى گردد و لحد از آب پر شود و ماهى ريزه چند در آن آب ظاهر شود چون ماهيان پديد آيند اين نان را كه به تو مى سپارم در آن آب ريزه كن كه آن ماهيان بخورند آنـگـاه مـاهـى بـزرگـى ظـاهـر شـود و آن مـاهـيـان ريـزه را برچيند و غايب شود پس ‍ در آن حـال دست بر آب گذار و دعايى كه ترا تعليم مى نمايم بخوان تا آن آب به زمين فرو رود و قـبـر خـشـك شـود و ايـن اعـمـال را نكنى مگر در حضور مـأمـون و فرمود كه فردا به مـجـلس ايـن فـاجـر داخـل خواهم شد اگر از خانه سر نپوشيده بيرون آيم با من تكلم نما و اگـر چـيـزى بـر سـر پـوشيده باشم با من سخن مگو. ابوالصلت گفت : چون روز ديگر حضرت امام رضا عليه السلام نماز بامداد ادا نمود جامه هاى خويش را پوشيد و در محراب نـشـسـت و مـنـتـظر مى بود تا غلامان مـأمـون به طلب وى آمدند، آنگاه كفش خود را پوشيد و رداى مـبـارك خود را بر دوش افكند و به مجلس مـأمـون درآمد و من در خدمت آن حضرت بودم . در آن وقت طبقى چند از الوان ميوه ها نزد وى نهاده بودند و او خوشه انگورى را كه زهر را به رشته در بعضى از دانه هاى آن دوانيده بودند در دست داشت و بعضى از آن دانه ها كه بـه زهـر نيالوده بودند از براى رفع تهمت زهر مار مى كرد. چون نظرش بر آن حضرت افـتـاد مشتاقانه از جاى خود برخاست و دست در گردن مباركش انداخت و ميان دو ديده آن قرة العين مصطفى را بوسيد و آنچه از لوازم اكرام و احترام ظاهرى بود دقيقه اى فرو نگذاشت . آن جـنـاب را بـر بـسـاط خـود نـشـانـيـده و آن خـوشـه انگور را به وى داد و گفت : يابن رسول اللّه ! از اين نكوتر انگور نديده ام ، حضرت فرمود كه شايد انگور بهشت از اين نكوتر باشد، مـأمـون گفت : از اين انگور تناول نما، حضرت فرمود كه مرا از خوردن اين انـگـور مـعـاف دار. مـأمـون مـبـالغـه بـسـيـار كـرد و گـفـت البـتـه مـى بـايـد تـنـاول نـمـود مگر مرا متهم مى دارى با اين همه اخلاص كه از من مشاهده مى نمايى ، اين چه گـمانها است كه به من مى برى ، و آن خوشه انگور را گرفته دانه چند از آن خورد باز به دست آن جناب داد و تكليف خوردن نمود. آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهرآلود تـنـاول كـرد حـالش دگـرگـون گـرديـد و بـاقـى خـوشـه را بـر زمـيـن افـكند و متغيرالاحـوال از آن مـجـلس برخاست ، مـأمـون گفت : يابن عم ! به كجا مى روى ؟ فرمود: به آنجا كـه مـرا فرستادى ! و آن حضرت حزين و غمگين و نالان سر مبارك پوشيده از خانه مـأمـون بيرون آمد.
ابـوالصـلت گـفـت : به مقتضاى فرموده آن حضرت با وى سخن نگفتم تا به سراى خود داخـل گـرديـد فـرمـود كـه در سـراى را بـبـنـد. و رنـجور و نالان بر فراش خويش تكيه فـرمـود، چـون آن امـام مـعـصـوم بـر بـستر قرار گرفت در سراى را بسته و در ميان خانه مـحـزون و غـمـگـين ايستاده بودم ناگاه جوان خوشبوى مشگين مويى را در ميان سرا ديدم كه سـيماى ولايت و امامت از جبين فائزالا نوارش ظاهر بود و شبيه ترين مردمان بود به جناب امـام رضـا عـليـه السـلام . پـس بـه سـوى وى شـتـافـتـم سـؤ ال كردم كه از كدام راه داخل شدى كه من درها را محكم بسته بودم ؟ فرمود: آن قادرى كه مرا از مـديـنـه بـه يـك لحـظـه بـه طـوس آورد از درهـاى بـسـتـه مـرا داخـل سـاخـت . پـرسيدم تو كيستى ؟ فرمود: منم حجت خدا بر تو اى ابوالصلت ، منم محمّد بن على ! آمده ام كه پدر غريب مظلوم و والد معصوم و مسموم خود را ببينم و وداع كنم ، آنگاه در حـجـره اى كه حضرت امام رضا عليه السلام در آنجا بود رفت . چون چشم آن امام مسموم بـر فـرزند معصوم خود افتاد از جاى جست و يعقوب وار يوسف گم گشته خود را در آغوش كشيد و دست در گردن وى درآورد و او را بر سينه خود فشرد و ميان دو چشم او را بوسيد و آن فـرزنـد مـعـصـوم را در فـراش خـود داخـل كرد و بوسه بر روى وى مى داد و با وى از اسـرار مـلك و مـلكـوت و خـزائن عـلوم حى لايموت رازى چند مى گفت كه من نفهميدم و ابواب عـلوم اوليـن و آخـريـن و ودايـع حـضـرت سـيد المرسلين را به وى تسليم كرد، آنگاه بر لبهاى مبارك حضرت امام رضا عليه السلام كفى ديدم از برف سفيدتر حضرت امام محمّد تقى عليه السلام آن را ليسيد و دست در ميان سينه پدر بزرگوار خود برد و چيزى مانند عـصـفـور بـيـرون آورد و فـرو بـرد و آن طـايـر قـدسـى بـه بـال ارتـحال گرد تعلقات جسمانى از دامان مطهر خود افشانده به جانب رياض رضوان قدس پرواز كرد .

 منتهي الآمال/ج2

منابع:

 1- بحارالانوار  49/100، حديث 17.
2- عيون اخبار الرضا عليه السلام شيخ صدوق 1/23.
3- جلاءالعيون ص 925.
4- عيون اخبار الرضا عليه السلام ابن بابويه 1/13.
5- همان ماءخذ.
6- عيون اخبار الرضا عليه السلام 1/14 ـ 15.
7- عيون اخبار الرضا عليه السلام 1/16.
8- عيون اخبار الرضا عليه السلام 1/17.
9- اثبات الوصيه مسعودى ص 202.
10- عيون اخبار الرضا عليه السلام
1/20.

87- عيون اخبار الرضا عليه السلام 2/217.
88- درّالنظيم ص 678.
89- بحارالانوار
49/120.

118- جلاءالعيون مجلسى ص 930 ـ 932.
119- بحارالانوار 99/36.

عَنِ الرِّضَا عليه السلام، قَالَ: مَنْ‏ فَرَّجَ‏ عَنْ مُؤْمِنٍ‏ ، فَرَّجَ‏  اللَّهُ عَنْ‏  قَلْبِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

امام رضا عليه السلام فرمود: هر كس بمؤ منى گشايشى دهد، خدا روز قيامت دلشرا گشايش دهد.

كافي ج‏3  510