حضرت ابوجعفر محمّد بن على بن الحسين ، باقرالعلوم الا ولين و الا خرين عليه السلام

 

 

 

فصل اول : در بيان ولادت و اسم و كنيت آن حضرت است

بـدان كـه ولادت بـا سـعـادت آن حـضـرت روز دوشـنـبـه سـوم صـفـر يـا در غـرّه رجـب سـال پـنجاه و هفت در مدينه منوره واقع شد و آن حضرت در واقعه كربلا حضور داشت و در آن وقت چهار سال از سن مباركش گذشته بود، والده ماجده اش حضرت فاطمه دختر امام حسن مـجـتبى عليه السلام بود كه او را امّ عبداللّه مى گفتند و آن حضرت ابن الخيرتين و علوى بين علويين بود.

از ) دعوات راوندى ( نقل است كه روايت شده از حضرت امام محمدباقر عليه السلام كه فرمود:
) روزى مادرم در زير ديوارى نشسته بود كه ناگاه صدايى از ديوار بلند شد و از جا كـنده شد خواست كه بر زمين افتد مادرم به دست خود اشاره كرد به ديوار و فرمود نبايد فـرود آيـى ، قسم به حق مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم كه حق تعالى رخصت نمى دهـد تـو را در افـتـادن ؛ پـس آن ديوار معلق در ميان زمين و هوا باقى ماند تا آنكه مادرم از آنـجـا بـگـذشت ، پس پدرم امام زين العابدين عليه السلام صد اشرفى براى او تصدّق داد. ((1)
و نيز راوى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه روزى آن جناب ياد كرد جده اش مـادر حضرت امام محمدباقر عليه السلام را و فرمود: (كانَتْ صِدّيقَةً لَمْ يُدْرَكْ فى آلِ الْحـَسـَنِ عـليـه السـام مـِثـْلُهـا ( ؛ جـده ام صـديـقـه بـود و در آل حضرت حسن عليه السلام زنى به درجه و مرتبه او نرسيد.(2)

و بـه اسـاتـيـد مـعـتـبـره از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام مـنـقـول است كه چون يكى از مادران ائمه عليهم السلام به يكى از ايشان حامله مى شود در تـمـام آن روز او را سـسـتـى و فـتورى حاصل مى شود مانند غش ، پس مردى را در خواب مى بـيند كه او را بشارت مى دهد به فرزند داناى بردبارى ، چون از خواب بيدار مى شود از جانب راست خود از كناره خانه صدايى مى شنود و گوينده آن را نمى بيند كه مى گويد حامله شدى به بهترين اهل زمين و بازگشت تو به سوى خير و سعادت است و بشارت باد تـو را بـه فـرزنـد بـردبـار دانـا. پـس ديـگـر در خـود ثـقل و گرانى نمى يابد تا آنكه نه ماه از حمل او مى گذرد، پس صداى بسيار از ملائكه از خـانـه خـود مـى شـنـود، چـون شـب ولادت مـى شـود نورى در خانه خود مشاهده مى كند كه ديـگـرى آن نـور را نـمـى بـيـنـد مـگـر پدران امام ، پس امام مربع نشسته از مادر پديد مى گـردد، سـرش بـه زيـر نـمـى آيـد چـون بـه زمـيـن مـى رسـد روى بـه جـانـب قـبـل ، مـى گرداند و سه مرتبه عطسه مى كند و بعد از عطسه حمد حق تعالى مى گويد و خـتـنـه كرده و ناف بريده متولد مى شود و آلوده به خون و كثافت نمى باشد و دندانهاى پـيـشين همه روييده مى باشد، و در تمام روز و شب از رو و دستهاى او نور زردى مانند طلا ساطع مى شود.(3) اسم شريف آن حضرت محمّد و كنيت آن جناب ابوجعفر و القاب شريفه اش باقر و شاكر و هادى است و مشهورترين لقبهاى آن حضرت باقراست و اين لقبى است كه حضرت رسالت صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم آن جناب را به آن ملقب فرموده چنانچه به روايت سفينه از جابر بن عبداللّه منقول است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم به من فرمود: اى جـابـر! اميد است كه تو در دنيا بمانى تا ملاقات كنى فرزندى از من كه از اولاد حسين خـواهـد بـود كـه او را مـحـمـّد نامند يَبْقَرُ عِلْمَ الدّينِ بَقْرا؛ يعنى او مى شكافد علم دين را شكافتنى ، پس هرگاه او را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان .(4)

شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه روايـت كـرده از عـمـر بـن شـمـر كـه گـفـت : سـؤ ال كـردم از جـابـر بـن يـزيـد جـعـفـى كـه براى چه امام محمدباقر عليه السلام را باقر نـامـيـدنـد؟ گـفت : به علت آنكه بَقَرَ الْعِلْمَ بَقْرَا اى شَقَّهُ وَ اَظْهَرَهُ اَظْهارا؛ شكافت علم را شـكـافـتـى و آشـكـار و ظاهر ساخت آن را ظاهر كردنى ، به تحقيق حديث كرد مرا جابر بن عـبـداللّه انـصـارى كـه شـنـيـد از رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: اى جابر! تو زنده مى مانى تا ملاقات مى نمايى پسرم محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابـى طـالب عـليـهـم السـلام را كـه معروف است در تورات به باقر، پس هرگاه ملاقات كردى او را از جانب من او را سلام برسان ، پس جابر بن عبداللّه رحمه اللّه آن حضرت را در يكى از كوچه هاى مدينه بديد و گفت : اى پسر! تو كيستى ؟ فرمود: محمّد بن على بن الحـسـين بن على بن ابى طالب هستم . جابر گفت : اى پسرك ! با من روى كن ، آن حضرت بـه او روى كرده گفت روى واپس كن چنان كرد، عرض كرد: سوگند به پروردگار كعبه كـه ايـن شـمـايـل و خـصـال رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت ، اى فـرزند! رسـول خـدايـت سـلام رسـانـيـد. فـرمـود: مـادام كـه آسـمان و زمين بر جاى باشد سلام بر رسـول خـدا بـاد و بـر تو باد اى جابر كه تبليغ سلام آن حضرت نمودى ، آنگاه جابر بـه آن حـضـرت عـرض كـرد: (يـا بـاقـِرُ اَنْتَ الْباقِرَ حَقَّا اَنْتَ الَّذى تَبْقَرُ الْعِلْم بَقْرا. ((5)

عـلمـا گـفـتـه انـد كـه آن حـضرت را باقر گفتند ) لِتَبقُّرِهِ فِى الْعِلْمِ وَ هُوَ تَفَجُّرهُ وَ تـَوَسَّعـُهُ ( چه آن حضرت شكافنده علوم اولين و آخرين و دلش بحر پهناور و چشمه جوشنده علم و دانش بود.
در) تـذكـره سـبـط ابـن الجـوزى ( مسطور است كه آن حضرت را باقر ناميدند از كـثـرت سـجـود آن حـضـرت ) بَقَرَ السُّجُودُ جَبْهَتَهُ، اَى فَتَحَها وَ شَقّها )؛ يعنى گشاده كرد سجود جبين او را. (وَ قيلَ لِغزارَةِ عِلْمِهِ ( ؛ يعنى گفته اند كه آن حضرت را به سبب غزارت و كثرت علمش باقر لقب كرده اند. (6) و ابن حجر هيتمى با كثرت نصب و عنادش در ) ضواعق محرقه ( گفته :

)اَبُوجَعْفِرٍ مُحَمَّدٌ الْباقِرُ عليه السلام سُمِّىَ بِذلِكَ مِنْ بَقَرَ الاَرْضَ، اَىْ شَقَّها وَ اَثارَ مـُخـْبـئاتـِهـا وَ مـَكـامـِنـَها فَلِذلِكَ هُوَ اَظْهَرُ مِنْ مُخْبَئاتِ كُنُوزِ الْمَعارِفِ وَ حَقائِقِ الاَحْكامِ وَ اللَّطـائِف مـا لا يَخْفى اِلاّ عَلى مُنْطَمِسِ الْبَصيرَةِ اَوْ فاسِدِ الطَّويَّةِ وَ السَّريرَةِ وَ مِنْ ثُمَّ قيلَ هُوَ باقِرُ الْعِلْمِ وَ جامِعُهُ وَ شاهِرُ عِلْمِهِ وَ رافِعُهُ الخ . ((7)

و نـقـش نـگـيـن آن حـضرت) اَلْعِزَّة للّهِ  (يا) اَلْعِزَّةِ للّهِ جَميعا  ( بوده ، و به روايت ديگر انگشتر جد خود حضرت امام حسين عليه السلام را در دست مى كرد و نقش آن ) اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِهِ  ( بوده و غير اين نيز روايت شده و منافاتى بين اين روايات نيست ؛ چه ممكن است آن حضرت را انگشترهاى متعدد بوده كه بر هر كدام نقش معينى باشد.(8)

 

فصل دوم : مختصرى از فضائل و مناقب و مكارم اخلاق حضرت باقر عليه السلام

بـر هـيچ متاءمل منصفى پوشيده و مخفى نيست كه آنچه از اخبار و آثار در علوم دين و تفسير قـرآن و فـنـون آداب و احـكـام از آن حـضـرت روايـت شـده زيـاده از آن اسـت كـه در حـوصـله عـقل بگنجد و بقاياى صحابه و وجوه و اعيان تابعين و روساء و فقهاء مسلمين پيوسته از عـلم آن جـنـاب اقـتـبـاس مـى نـمـودنـد و بـه كـثـرت عـلم و فضل آن حضرت مثل مى زدند:

ياَ باقِرَ الْعِلْمِ لاَهْلِ التُّقى            وَ خَيْرَ مَنْ لَبّى عَلَى الاَجْبُلِ(9)

 

شـيخ مفيد مسندا از عبداللّه بن عطاء مكى روايت كرده كه مى گفت : هرگز نديدم علما را نزد احدى احقر و اصغر چنانكه مى ديدم آنها را در نزد حضرت امام محمدباقر عليه السلام و هر آيـنـه ديـدم حـكم بن عتيبه را با آن كثرت علم و جلالت شاءن كه در نزد مردم داشت هنگامى كـه در نـزد آن جـنـاب بود چنان مى نمود كه طفل دبستانى است در نزد معلم خود نشسته . و جـابر بن يزيد جعفى هرگاه از آن حضرت روايتى مى كرد مى گفت : حديث كرد مرا وصى اوصـياء و وارث علوم انبياء محمّد بن على بن الحسين صلوات اللّه عليهم اجمعين .(10)

شيخ كشّى از محمّد بن مسلم روايت كرده كه گفت : در هر امر مشكلى كه رو مى كرد از حضرت امـام مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام سـؤ ال مـى كـردم تـا آنـكه سى هزار حديث از آن حضرت سوال كردم و از حضرت صادق عليه السلام شانزده هزار حديث .(11)

از حبّابه والبيّه روايت شده كه گفت : ديدم مردى را در مكه در وقت عصر در ملتزم يا مابين بـاب كـعـبـه و حـجـر كـه مـردمـان بـه حـضـرتـش اجـتـمـاع كـردنـد و از مـعـضـلات مسائل سؤ ال كردد و باب مشكلات را استفتاح نمودند، و آن حضرت با آن زمان اندك از جاى بـرنـخـاسـت تـا در هـزار مـسـاءله ايـشـان را فـتـوى داد آنـگـاه بـرخـاسـت و روى بـه رحل خود نهاد و منادى با صوت بلند ندا بركشيد:

اَلا اِنَّ هذا النّورُ الاَبْلَجُ المُسَرَّجُ وَ النَّسيمُ الاَرِجُ وَ الْحَقُّ الْمَرِجُ؛

يعنى بدانيد اين است نور روشن و درخشان كه بندگان را به طريق دلالت فرمايد: و اين است نسيم خوشبوى وزان كه جان جهانيان را به نسايم معرفت و دانش معطر گرداند، و اين اسـت آن حقى كه قدرش در ميان مردمان ضايع مانده است يا از خوف دشمنان مضطرب است و جماعتى را نگران شدم كه مى گفتند كيست اين شخص ؟ در جواب ايشان گفتند محمّد بن على باقر و شكافنده غوامض علوم ناطق از فهم محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام .(12)

ابـن شـهـر آشـوب گفته : كه گفته اند از هيچ كس از فرزندان حسن و حسين عليهم السلام ظـاهـر نـگـرديـد آنـچـه ظـاهـر شـد از آن حـضـرت تـفـسـيـر و كـلام و فـتـاوى و احـكـام حـلال و حـرام ، و حـديـث جـابـر رضـى اللّه عـنه درباره آن حضرت مشهور است و معروف و فقهاء مدينه و عراق به تمامت مذكور داشته اند و خبر داده است مرا جدم شهر آشوب و منتهى بـن كـيـابـكـى الحـسـيـنى به طرق كثيره از سعيد بن مسيّب و سليمان بن اعمش و ابان بن تغلب و محمّد بن مسلم و زرارة بن اعين و ابوخالد كابلى كه جابر بن عبداللّه انصارى در مسجد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم مى نشست و همى گفت:

)يـا بـاقـِرُ يـا بـاَقـِرَ الْعـِلْمِ (، مردم مدينه مى گفتند، جابر پريشان سخن مى گـويـد، جـابـر رحـمـه اللّه مـى فـرمـو: سوگند به خداى كه من بيهوده و پريشان سخن نـگـويم لكن شنيدم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: اى جابر! همانا درك خـواهـى نـمـود مـردى از اهـل بـيـت مـرا كـه نـام او نـام مـن و شـمـائل او شـمـائل من باشد بشكافد علم را شكافتنى پس اين فرمايش پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم واداشت مرا به آنچه مى گويم .(13)

و نـيـز گـفـتـه كـه ابـوالسـعـادات در) كـتـاب فـضـايـل الصـحـابـه  ( گـويـد كـه جـابـر انـصـارى رحـمـه اللّه سـلام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم را به جناب محمدباقر عليه السلام تبليغ نمود آن حـضـرت فـرمـود: وصـيت خويش بگذار چه تو به سوى پروردگار خويش مى شوى ، جـابـر بـگـريست و عرض كرد: يا سيدى ! تو اين از كجا دانستى چه اين عهدى است كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم با من معهود است ؟ فرمود:
وَاللّهِ! يا جابِرُ لَقَدْ اَعْطانِىَ اللّهُ عِلْمَ ما كانَ وَ ما هُوَ كائِنٌ اِلى يَوْمِ الْقيامَةِ؛

سوگند به خداى ! اى جابر! همانا عطا فرموده است مرا خداى تعالى علم آنچه بوده و علم آنـچـه خـواهـد بـود تـا روز قـيـامـت ؛ پـس جـابـر وصـيـت خـويـش گـذارد و وفـات او در رسـيـد.(14) و روايـت شـده از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: هرگاه حسين عليه السلام از دنيا بيرون رود قـائم بـه امـر بـعـد از او، عـلى پـسـرش ‍ اسـت و او است حجت و امام ، و بيرون آورد حق تـعالى از صلب على فرزندى كه همنام من و شبيه ترين مردم باشد به من ، علم او علم من و حكم او حكم من است ، او است امام و حجت بعد از پدرش .(15)

صـاحـب) كـشـف الغـمـّه  ( روايت كرده از يكى از غلامان حضرت امام محمدباقر عليه السـلام كـه گـفـت :

وقـتـى در خـدمـت آن حـضـرت بـه مـكـه رفـتـيـم پـس ‍ چـون آن حـضرت داخـل مـسـجـد شد و نگاهش به خانه كعبه افتاد گريست به حدى كه صداى مباركش در ميان مـسـجـد بـلنـد شـد، مـن گـفـتـم : پـدر و مـادرم فـداى تـو شـود و چـون مـردم شـما را بدين حـال نـظـاره مـى كنند خوب است كه فى الجمله صداى مبارك را از گريه كوتاه فرماييد، فرمود: واى بر تو !پ به چه سبب گريه نكنم همانا اميد مى رود كه حق تعالى به سبب گـريـسـتـن مـن نـظـر رحـمتى بر من فرمايد و به آن سبب من فردا در نزد او رستگار بوده بـاشـم ، پـس آن حـضرت دور خانه طواف فرمود، پس از آن در نزد مقام به نماز ايستاد و بـه ركـوع و سـجـود رفـت و چـون سـر از سـجـده بـرداشت موضع سجده آن حضرت از آب ديدگانش تر شده بود. و از حالات آن جناب آن بود كه هرگاه خنده مى كرد مى گفت : ) اَللّهُمَّ لاتَمْقُتْنى  ( ؛ يعنى خدايا مرا دشمن مدار.(16)

و روايـت شـده كـه آن حضرت در دل شب در تضرع خويش به درگاه پروردگار مى گفت : )  اَمَرْتَنى فَلَمْ اَئْتَمِرْ وَ نَهَيْتَنى فَلَمْ اَنْزَجِرْ فَها اَنَاذا عَبْدُكَ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ لااَعْتَذِرُ. ( (17)

و روايت شده كه آن حضرت در هر جمعه يك دينار تصدّق مى كرد و مى فرمود:صدقه در روز جمعه مضاعف مى شود.(18)  و شـيـخ كـلينى روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام كه مى فرمود: هرگاه پدرم را امـرى مـحـزون مـى كـرد زنـهـا و اطـفـال خـود را جـمـع مى كرد و دعا مى كرد و ايشان آمين مى گـفـتـنـد.(19) و نيز از آن حضرت روايت كرده كه پدرم كثير الذّكر بود و به حـدى ذكـر مـى كـرد كه گاهى كه با او راه مى رفتيم مى ديدم كه ذكر خدا مى كند و با او طعام مى خورديم و او ذكر خدا مى كرد و با مردم حديث مى كرد و ذكر مى كرد و پيوسته مى ديدم زبان مباركش را كه به كام شريفش چسبيده و مى گفت : لا اِلهَ اَلا اللّهُ و ما را نزد خود جـمـع مـى كـرد و مـى فـرمود كه ذكر كنيم تا طلوع آفتاب ، و پيوسته امر مى فرمود به قـرائت قـرآن از اهـل بـيـت آنـان را كـه قـرائت مـى تـوانستند كرد و آنهايى كه قرائت نمى تـوانستند كرد امر مى كرد به ذكر كردن .(20) و روايت شده كه آن حضرت در مـيـان خـاصـه و عـامـه ظـاهـرالجـود و بـه كـرم و فـضـل و احـسـان مـعـروف بـود بـا آنـكـه عيال بسيار داشت و از اهل بيت خود مال و دولتش كمتر بود.(21)

و سـلمـى مـولاة آن حـضـرت گـفـتـه كـه اخـوان آن حـضرت در خدمتش حضور مى يافتند و از حـضـرتـش بـيـرون نـمـى شـدنـد تـا ايـشـان را بـر خـوان نـوال و بـساط نعمت و احسان مى نشاند و از اطعمه طيّبه و ثياب حسنه و دراهم كثيره بهره ور مى گردانيد.(22) و حكايت شده كه روزى كميت در خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السلام رفته ديد كه آن حضرت به اين بيت مترنّم است :

ذَهَبَ الَّذينَ يُعاشُ فِى اَكْنافِهِمُ          لَمْ يَبْقَ اِلاّ شامِتٌ اَوْ حاسِدٌ

 

پس كميت در بديهه اين بيت ادا نمود:

وَ بَقى عَلى ظَهْرِ الْبَسيطَةِ واحِدٌ        فَهُوَ الْمُرادُ وَ اَنْتَ ذاكَ الواحِدُ

 

و روايـت شـده كـه جـايـزه آن حـضـرت از پـانـصـد درهـم بـود تـا شـشـصـد هـزار درهـم و ملول نمى شد از صله اخوان و احسان كسانى كه به اميد و رجاء قصد آن حضرت كرده اند، و نـقـل شـده كـه هـرگـز از سـراى آن حـضـرت در جـواب سـائل شـنـيـده نـمـى شـد كـه بـگـويـنـد يـا سـائل ، يـعـنـى از روى خـفـّت و حـقـارت نـام سـائل نـمـى بردند و آن حضرت فرموده بود: )  سَمُّوهُمْ بِاَحْسَنِ اَسْمائِهم(؛ يعنى سائلين را به بهترين اسامى ايشان نام بر دار كنيد.(23)

و در ) جنات الخلود  ( در ذكر اخلاق حميده آن حضرت گفته كه اكثر اوقات از خوف الهى گريستى و صدا به گريه بلند كردى و متواضع ترين خلايق بودى ، و مزارع و املاك و مواشى و مراعى و غلامان بسيار داشتى و خود بر سر املاك خود رفته كار كردى و روزهـاى گرم غلامانش زير بغلش را گرفته و بردندى و آنچه به هم رسانيدى صرف راه خـدا نـمـودى و سـخـى ترين مردم بودى و هركس نزد وى آمدى علمش در نزد علم وى چون قـطـره بـودى در پـيـش دريـا و چـون جـد خـود اميرالمؤ منين عليه السلام چشمه هاى حكمت از اطرافش جوشيدى و در نزد جلالت وى هر جليلى صغير بودى .(24)

ابن حجر سنّى متعصب در)  صواعق ( گفته :

) هـُوَ بـاقِرُ الْعِلْمِ وَ جامِعُهُ وَ شاهِرُ عِلْمِهِ وَ رافِعُهُ صَفا قَلْبُهُ وَ زَكى عِلْمُهُ وَ عَمَلُهُ وَ طـَهـُرَتْ نَفْسُهُ وَ شَرُفَتْ خَلْقُهُ وَ عَمَرَتْ اَوقاتِهِ بِطاعَةِ اللّهِ وَ لَهُ مِنَ الرُّسُوخِ فى مقاماتِ الْعـارِفـيـنَ مـايـَكـِلُّ عـَنـْهُ اَلْسِنَةُ الْواصِفينَ وَ لَهُ كَلَماتٌ كَثيرَةٌ فِى السُّلُوكِ وَ الْمَعارِفِ لاتَحْتَمِلُها هذِهِ العِجالَةُ. ((25)

مـؤ لف گـويـد: كه شايسته ديدم در اين مقام به ذكر چند خبر در مناقب و مفاخر حضرت امام محمدباقر عليه السلام كتاب خود را زينت دهم .

اول ـ در زحمت كشيدن آن حضرت است در تحصيل معاش :

شيخ مفيد و ديگران از حضرت ابوعبداللّه الصادق عليه السلام روايت كرده اند كته محمّد بـن مـنـكـدر مى گفت كه گمان نمى كردم كه مثل على بن الحسين عليه السلام بزرگوارى خـلفـى چـون خـود به يادگار گذارد تا هنگامى كه محمّد بن على را ملاقات كردم كه همى خـواسـتـم او را مـوعـظـتـى نـمايم او مرا موعظت فرمود: اصحابش گفتند: به چه چيز تو را موعظت كرد؟ گفت : در ساعتى بس گرم به يكى از نواحى مدينه بيرون شدم ، و محمّد بن على را كه فربه و تناور بود ملاقات كردم و آن حضرت بر دوش دو غلام سياه خود تكيه كـرده مـى آمـد بـا خـويشتن گفتم شيخى از شيوخ قريش ‍ در اين ساعت و چنين حالت در طلب دنـيـا بـيـرون شده است گواه باش كه من او را موعظت خواهم كرد، پس به آن حضرت سلام كـردم ، نـفـس زنـان و عـرق ريزان سلام مرا پاسخ راند، گفتم : ) اَصْلَحَكَ اللّهُ! ( خـوب اسـت شـيـخـى از اشياخ قريش ‍ با چنين حالت در طلب دنيا باشد اگر مرگ بيايد و تو بر اين حال باشى كار چگونه كنى ؟ آن حضرت دست از دوش غلامان برداشت و تكيه كـرد و فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد اگـر بـيـايـد مـرگ و مـن در ايـن حال باشم آمده است مرگ در حالتى كه من در طاعتى از طاعات خدا بوده ام كه باز داشته ام خـود را از حـاجـت بـه تـو و مـردم ، و مـن وقـتـى از آمدن مرگ ترسانم كه فرا رسد مرا در حالتى كه در معصيتى از معاصى الهى بوده باشم ، محمّد بن منكدر مى گويد گفتم : ) يـَرْحـَمـُكَ اللّهُ! ( مـن خـواستم تو را موعظه نمايم تو مرا موعظت فرمودى .(26)

مـؤ لف گـويـد: آنـچـه بـر مـن ظاهر شده آن است كه محمّد بن منكدر يكى از متصوّفان عامه بـاشـد مانند طاوس و ابن ادهم و امثال ايشان كه اوقات خود را مصروف عبادات ظاهر كرده و دسـت از كـسـب بـرداشـتـه و خـود را كـلّ بـر مـردم كـرده . صـاحـب) مـسـتـطـرف  ( نقل كرده كه محمّد بن منكدر شبها را بر خود و مادر و خواهر خود قسمت كرده بود كه هر كدام يك ثلث از شب را عبادت مى كردند، چون خواهرش وفات كرد شب را با مادرش تقسيم كرده بود، چون مادرش وفات كرد، محمّد تمام شبها را به عبادت قائم بود.(27)

فـقـيـر گـويـد: مـحـمـّد بـن مـنـكـدر ظـاهـرا ايـن كـار را از آل داود اخذ كرده بود؛ چه آنكه روايت شده كه حضرت داود عليه السلام تمام ساعات شب و روز را بـر اهـل خـود قـسـمت كرده بود پس نمى گذشت ساعتى مگر آنكه يكى از اولاد او در نماز بود! قالَ اللّهُ تَعالى : ) اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْرا   ( (28)

و بـالجمله ؛ فرمايش حضرت امام محمدباقر عليه السلام كه اگر بيايد مرگ و من در اين حـال بـاشـم آمـده است در حالتى كه من در طاعتى از طاعات خدا بوده ام الخ . تعريض بر اوسـت و مـؤ يـد ايـن مطلب است آنچه صاحب )كشف الغمّه  ( روايت كرده از شقيق بلخى كـه گـفـت : در سنه صد و چهل و نه براى حج حركت كردم چون به قادسيه رسيدم نظرى كـردم بـه مـردم و زيـنـت و كـثرت ايشان ، نظرم افتاد به جوان خوش صورت گندم گون پيچيده و نعلين بر پاى داشت و از مرمدم كناره كرده و تنها نشسته بود، با خود گفتم كه ايـن جـوان از صـوفـيـه اسـت و مـى خـواهـد در راه كلّ بر مردم باشد، مى روم نزد او و او را تـوبيخ مى كنم . (و بقيه خبر ان شاء اللّه در باب تاريخ حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام بـيايد.) و غرض از اين خبر همين بود كه معلوم شود متصوّفه آن زمان كلّ بر مردم بـودنـد، لاجـرم روايـات بـسـيـار از صـادقـيـه عـليـهـمـا السلام وارد شده كه امر به كسب فـرمـودنـد و نـهـى از آنـكـه آدمـى كـلّ بـر مـردم شـود، و آن كـسـى كـه مشغول عبادت شود و ديگرى قوت او را دهد، آنكه قوت او را دهد عبادتش از عبادت او محكمتر اسـت ، بـلكـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام از حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم نقل فرموده كه آن حضرت فرمود: ملعون من القى كلّه على الناس .(29)

دوم ـ از حـضـرت امـام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه فرمود استرى از پدرم مفقود شد فرمود: اگر خداى تعالى اين استر را بازگرداند او را به سپاسى ستايش فرستم كـه خـشـنـود گـردد، چـيـزى نـگـذشـت كه آن استر را با زين و لجام بياوردند، چون سوار گرديد و راست بنشست و جامه هاى مبارك را به خود فراهم كرد سر به آسمان بر كشيد و عـرض كـرد: الحـمدللّه ! سپاس مخصوص خداوند است و از اين افزون چيزى نفرمود، آنگاه فـرمـود: هـيـچ چـيـز از مـراسم حمد و مراتب محمّدت فرو گذار نكردم و به جاى نگذاشتم و تـمـام مـحـامـد را مـخصوص خداوند عزّ و جلّ نمودم ، همانا هيچ حمد و سپاسى نيست جز اينكه داخل اين حمدى است كه به جاى آوردم ، و چنين است كه آن حضرت فرمود چه ) الف و لام ( در الحمداللّه از براى استغراق است يعنى تمام جنس خود را فرا مى گيرد و متفرّد مى گرداند خداى تعالى را به حمد و سپاس و بس .(30)

سوم ـ از ) كتاب بيان و تبين جاحظ  ( نقل شده كه گفته :

) قَدْ جَمَعَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليه السلام صَلاحَ حالِ الدُّنْيا بِحَذافيرِهافِى كـَلِمـَتـَيـْنِ فـَقـا لَ عليه السلام : صَلاحَ جَميعِ الْمَعايِشِ وَالتَّعاشُرِ مِلاءُ مِكْيالٍ ثُلثانِ فِطْنَةٌ وَ ثُلْثٌ تَغافُلٌ. ( (31)

و گفته كه مردى نصرانى از روى جسارت در حضرتش عرض كرد: اَنْتَ بَقَرٌ فرمود: نه چنين است بلكه من باقر مى باشم ، عرض كرد: تو پسر طبّاخه مى باشى ، فرمود: ) ذاكَ حـِرْفـَتـُهـا ( ، آن حرفه او بود، عرض كرد: تو پسر كنيز سياه بذيّه بدزبان هـسـتـى ، فـرمود: ) ان اِنْ كُنْتَ صَدَقْتَ غَفَرَاللّهُ لَها وَ اِنْ كُنْتَ كَذَبْتَ غَفَرَ اللّهُ لَكَ؛ (اگـر آنچه گفتى به حقيقت و راستى آراستى خداى از وى در گذرد و او را بيامرزد و اگر در آنچه گويى دروغ مى گويى خداى از معصيت تو درگذرد و آمرزيده ات دارد.(32) و بـالجـمـله ؛ راوى مى گويد: چون مرد نصرانى اين حلم و بردبارى و بزرگى و بزرگوارى را كه از طاقت بشر بيرون است نگران شد مسلمانى گرفت :

مـؤ لف گـويـد: كـه اقـتـدا كـرد بـه آن حـضرت در اين خلق شريف جناب سلطان العلماء و المـحـقـقـيـن افضل الحكماء و المتكلّمين ذوالفيض القدّوسى جناب خواجه نصيرالدّين طوسى قـدس سـره نـقـل شده كه روزى كاغذى به دستش رسيد از شخصى كه در آن كلمات زشت و بـدگـويـى بـه ايـشـان داشـت از جمله اين كلمه قبيحه در آن بود كه) يا كلب بن كلب ( محقق مذكور چون اين كاغذ را مطالعه فرمود جواب آن به متانت و عبارات خوش مرقوم داشـت بـدون يـك كـلمـه زشـتـى از جـمـله مـرقـوم فـرمـود كـه قـول تو خطاب به من) اى سگ  ( ، اين صحيح نيست ؛ زيرا كه سگ به چهار دست و پـا راه مـى رود و نـاخـنـهـايش طويل و دراز است و لكن من منتصب القامه ام و بشره ام ظاهر و نـمـايـان اسـت نه آنكه مانند كلب پشم داشته باشم و ناخنهايم پهن است و ناطق و ضاحكم پـس ايـن فـصـول و خـواصـى كـه در مـن اسـت بـخـلاف فصول و خواص كلب است و به همين نحو جواب كاغذ او را نگاشت و او را در غيابت جبّ مهانت گذاشت .(33)

چهارم ـ از زراره روايت شده كه گفت : حضرت امام محمدباقر عليه السلام در جنازه مردى از قريش حاضر شد و من در خدمتش بودم و در آن جماعت ) عطا(كه مفتى مكه بود حضور داشـت ، در ايـن حـال نـاله و فـريـاد از زنـى بـلنـد گشت ، ) عطا  ( به او گفت : يا خـاموش باش يا ما باز مى شويم و آن زن خاموش نشد، پس عطا بازگشت ، من به حضرت ابـى جـعـفـر عـليـه السـلام عـرض كـردم : )  عطا  ( بازگشت ! فرمود: از چه روى ؟

عرض كردم : اين زن صارخه كه فرياد بركشيد عطا به او گفت يا ناله و زارى و فرياد و بى قرارى مكن يا ما باز مى گرديم و آن زن را از آن ناله و صراخ بر كنار نشد لاجرم عـطـا بـازگـرديـد. فـرمـود: بـا مـا بـاش هـمـراه جنازه برويم پس اگر ما وقتى چيزى از بـاطـل را بـا حـق نـگـران شـويـم و حـق را بـه سـبـب آن بـاطـل فروگذار بنماييم حق مسلم را ادا نكرده باشيم ؛ يعنى تشييع جنازه اين مرد مسلم كه حق او است به سبب صراخ صارخه فرو گذاشت نمى شود.

زراره مـى گـويـد: چـون از اداء نـمـاز بـر مـيـّت فراغت يافتند ولىّ او به ابوجعفر عليه السلام عرض كرد ماءجورا مراجعت فرماى خدايت رحمت كناد چه تو قادر نيستى كه پياده راه بسپارى ، آن حضرت قبول اين مسئله نفرمود، عرض كردم اين مرد اجازت داد مراجعت فرمايى و مرا نيز حاجتى است كه همى خواهم از تو پرسش ‍ كنم ، فرمود: برو به نيت خود همانا ما بـه اذن ايـن شـخص نيامده ايم و به اجازت او نيز مراجعت نمى كنيم ، بلكه اين كار براى فضل و اجرى است كه آن را مى طلبيم ، چه به آن مقدار كه شخص تشييع جنازه ماءجور مى شود.(34)

مؤ لف گويد: كه از اين حديث شريف معلوم مى شود كثرت فضيلت تشييع جنازه ، و روايت شـده : اول تـحـفـه اى كـه بـه مؤ من داده مى شود آن است كه آمرزيده شود او و آن كسى كه تـشـيـيـع جـنـازه او نـمـوده .(35) و از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كـه هـركه مشايعت جنازه كند نوشته شود براى او چهار قيراط اجر، يك قيراط براى مشايعت ، يك قيراط به جهت نماز بر آن ، و يك قيراط براى انتظار دفن شدن آن ، و يـك قـيـراط بـراى تـعـزيـه (36) و در روايـت ديـگر است كه) قيراط  ( مثل كوه احد است .(37)
و بـيـايـد در فـصول مكارم اخلاق حضرت امام رضا عليه السلام خبرى در فضيلت تشييع جنازه دوستان ائمه عليهم السلام .

پـنـجـم ـ شـيـخ كـلينى روايت كرده كه جماعتى خدمت حضرت ابى جعفر باقر عليه السلام مـشـرف شـدنـد و اين هنگامى بود كه طفلى از آن حضرت مريض بود، پس آن جماعت از چهره مبارك آن حضرت آثار همّ و غمّ مشاهده كردند چندان كه آسودن نداشت ، آن جماعت از مشاهده آن حـالت هـمى با هم گفتند سوگند به خداى اگر اين كودك را آسيبى در رسد بيمناك هستيم كـه از آن حـضـرت حـالتـى مـشاهده نماييم كه خوش نداشته باشيم ، راوى مى گويد كه چـيـزى برنيامد كه آن كودك بمرد، صداى ناله بلند شد و آن حضرت گشاده روى در غير آن حالتى كه از نخست ديديم بيرون شد، آن جماعت عرض كردند فداى تو شويم همانا از آن حـالت كـه در تـو مـشـاهـده كرديم بيمناك بوديم كه اگر واقعه اى روى دهد در تو آن بـيـنـيـم كـه بـه انـدوه انـدر شويم ، فرمود: به درستى كه ما دوست مى داريم كه عافيت نصيب ما شود در آن چيزى كه ما دوست مى داريم اما چون فرمان خداى در رسد تسليم شويم در آنچه او دوست مى دارد.(39)

شـشـم ـ از حـضـرت امـام صـادق عـليـه السـلام مـروى اسـت كـه فـرمـود: در كـتـاب رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت كه هر وقت مماليك خود را در كارى ماءمور ساختيد كه بر ايشان دشوار گردد شما نيز در آن كار با ايشان كار كنيد. امام جعفر عليه السـلام مـى فـرمـايـد پـدرم چون مملوكان خود را به كارى فرمان مى داد خويشتن مى آمد و نظاره مى نمود اگر آن كار دشوار و سنگين بود مى فرمود بسم اللّه و خود با ايشان به آن كـار اشـتـغـال مـى ورزيـد و اگـر آن مـهـم سـبـك و هـمـوار بـود از ايـشـان بـر كـنـار مى شد.(40)

هفتم ـ در عطاى آن حضرت است :

شيخ مفيد از حسن بن كثير روايت كرده كه گفت شكايت كردم به حضرت امام محمدباقر عليه السـلام از حـاجت خويشتن و جفاى اخوان ، فَقالَ: ) بِئْسَ اْلاَخُ اَخٌ يَرْعاكَ غَنِيّا وَ يَقْطَعُكَ فـَقـيرا  (؛ يعنى نكوهيده برادرى است آن برادر كه در زمان توانگرى و غناى تو با تـو بـه دوسـتـى و مـعاشرت باشد و در حالت فقر و فاقه قطع رشته مودّت و آشنايى كند.

آنگاه غلام خويش را فرمان كرد تا كيسه اى كه هفتصد درهم داشت بياورد؛

فقال عليه السلام : ) اَسْتَنْفِقْ هذِهِ فَاذا نَفِدَتْ فَاَعْلِمْنى . ((41)

و بـه روايـتـى) اِسْتَعِنْ بِهذِهِ عَلَى الْقُوتِ فَاذا فَرَغْتَ فَاَعْلِمْنى  (  ؛ يعنى اين جمله (مقدار) را در مخارج خويش به كار بر و چون به مصرف رسانيدى مرا آگاه كن .

هشتم ـ در حلم و حسن خلق آن حضرت است :

شـيـخ طـوسـى از مـحـمـّد بـن سـليـمـان از پـدر خـود روايـت كـرده كـه گـفـت : مـردى از اهـل شـام بـه خـدمـت حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام رفت و آمدى داشتى و مركزش ‍ در مدينه بود اما در مجلس محترم امام عليه السلام فراوان مى آمد و عرض مى كرد: همانا محبت و دوستى من با تو مرا به اين حضرت نمى آورد و نمى گويم كه در روى زمين كسى هست كه از شـمـا اهـل بـيـت نـزد مـن مـبـغوض تر و دشمن تر باشد و مى دانم كه طاعت يزدان و طاعت رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و طاعت اميرالمؤ منين عليه السلام عداوت ورزيدن بـا شـمـا اسـت لكـن تـو را مـردى فـصـيـح اللّسـان و داراى فـنـون و فـضـائل و آداب و نـيـكـو كـلام مـى نـگـرم از ايـن روى بـه مـجـلس تو مى آيم ، اما حضرت ابـوجعفر عليه السلام به او به خوبى و خير سخن مى فرموده) وَ يَقُولُ لَنْ تَخْفى عَلَى اللّهِ خافِيَةٌ  ( ؛ هيچ چيز در نزد يزدان پنهان نيست .

بالجمله ؛ روزى چند بر نگذشت كه مرد شامى رنجور گرديد و درد و رنجش شدت يافت و چون ثقيل و سنگين گرديد ولىّ خويش را بخواست و گفت چون بمردم و جامه بر من كشيدى بـه خـدمـت مـحـمّد بن على عليهما السلام بشتاب و از حضرتش ‍ مساءلت كن كه بر من نماز بگزارد و هم در خدمتش معروض دار كه من خود با تو اين سخن گذاشته ام .

بـالجـمـله ؛ چون شب به نيمه رسيد گمان كردند كه وى از جهان برفته است ، پس او را در هم پوشانيدند و در بامداد ولىّ او به مسجد درآمد و درنگ فرمود تا آن حضرت از نماز خود فراغت يافت) وَ تَوَرَّكَ وَ كانَ عَقَّبَ فى مَجْلِسِهِ  ( ، يعنى متوّركا جلوس فرموده ظـاهـر پـاى راسـت را در بـاطـن پـاى چپ قرار داده بود و در مجلس ‍ خود به تعقيب نماز مى پرداخت . عرض كرد: يا اباجعفر! همانا فلان مرد شامى هلاك شد و از تو خواستار گرديد كه بر او نماز گزارى ، فرمود:

كلاّ اِنَّ بِلادِ الشّامِ بِلادُ بَرْدٍ وَ الْحِجازَ بِلادُ حَرِّ وَ لَهَبُها شَديدٌ فَانْطَلِقْ فَلا تَعْجَلْ عَلى صاحِبِكَ حَتّى اتِيكُمْ؛  (

يـعـنـى چنين نيست كه پنداريد و دانسته ايد كه او هلاك شده چه بلاد شام سخت سرد است و بـلاد حـجـاز گـرمـسـيـر و سـورت گـرمـايـش سـخـت اسـت ، بـاز شـو و در كار صاحب خود تعجيل مكن تا نزد شما شوم ، پس آن حضرت برخاست و وضو بساخت و ديگرباره دو ركعت نماز بگذاشت و دست مبارك را چندان كه خداى خواست در برابر چهره مبارك خود به جهت دعا بـرافراشت پس به سجده درافتاد تا آفتاب چهره گشود، پس برخاست و روانه شد به مـنـزل مـرد شـامـى و چـون داخـل آنجا شد آن مرد را بخواند شامى عرض كرد لبّيك ، يابن رسـول اللّه ! آن حضرت او را بنشاند و تكيه داد او را و شربت سويقى طلب كرده به او بياشامانيد و اهلش را فرمود شكم او را و سينه او را از طعام سرد آكنده و خنك گردانند و آن حضرت بازگشت و چيزى برنگذشت كه شامى صحت و شفا يافت و به حضرت ابى جعفر عـليه السلام بشتافت و عرض كرد با من خلوت فرماى آن حضرت چنان كرد، شامى عرض نـمـود: شـهـادت مـى دهـم كـه تو حجت خدايى بر خلق خدا و تويى آن باب كه بايد از آن درآمـد و هـركـس بـيرون از اين حضرت به راهى ديگر پويد و با كس ديگر گويد خائب و خـاسـر اسـت و بـه ضـلالتـى دور دچـار است . امام عليه السلام فرمود: ) وَ ما بَدالَكَ؟  ( تو را چه پيش آمد و نمودار گرديد؟ گفت: هيچ شك و شبهت ندارم كه روح مرا قابض كـردنـد و مـرگ را بـه چشم خويش معاينه كردم و به ناگاه صداى منادى برخاست چنانكه بـه گـوش خويش بشنودم كه ندا همى كرد كه روح وى را بر تنش بازگردانيد كه محمّد بن على عليه السلام از ما مسئلت نموده است . حضرت ابوجعفر عليه السلام به او فرمود: ) اَما عَلِمْتَ اَنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَ يُبْغِضُ عَمَلَهُ وَ يُبْغِضُ الْعَبْدَ وَ يُحِبُّ عَمَلَهُ؟  ( مـگـر نـدانـسته اى كه خداى تعالى دوست مى دارد بنده اى را و عملش را مبغوض مى دارد، و مـبغوض مى دارد بنده اى را و دوست مى دارد كردارش را، يعنى گاهى چنين مى شود، چنانكه تـو در حـضرت خداوند مبغوض بودى اما محبت و دوستى تو با من در پيشگاه يزدان مطلوب بود.

و بـالجـمله ؛ راوى گويد: آن مرد شامى از آن پس از جمله اصحاب ابى جعفر عليه السلام گرديد.

 

 

فـصـل سـوم : در مـعـجزات حضرت محمدباقر عليه السلام است و اكتفا مى شود با آن به چندمعجزه

اول ـ در ذكر معجزه آن حضرت به نقل از ابى بصير

قـطـب راونـدى روايت كرده از ابوبصير كه گفت : با حضرت امام محمّدباقر عليه السلام داخـل مـسـجـد شـديـم و مـردم داخـل مسجد مى شدند و بيرون مى آمدند، حضرت به من فرمود: بـپـرس از مـردم كـه آيـا مـى بـينند مرا، پس هركه را كه ديدم پرسيدم كه ابوجعفر عليه السلام را ديدى ؟ مى گفت : نه ! در حالى كه حضرت آنجا ايستاده بود تا آنكه ابوهارون كفوف يعنى نابينا داخل شد حضرت فرمود از اين بپرس ، از او پرسيدم كه آيا ابوجعفر را ديـدى ؟ گـفـت : آيـا آن حـضـرت نـيـسـت كـه ايستاده است ! گفت : از كجا دانستى ؟! گفت : چگونه ندانم و حال آنكه آن حضرت نورى است درخشنده .

و نـيـز ابـوبـصـيـر گـفـتـه كـه از حـضـرت بـاقـر عـليـه السلام شنيدم كه به مردى از اهـل افـريقيّه فرمود: حالت راشد چگونه است ؟ عرض كرد: وقتى كه من بيرون آمدم از وطن زنـده و تندرست بود و سلام فرستاد بر شما، حضرت فرمود: چه زمان ؟ فرمود: دو روز بـعـد از بـيـرون آمـدن تـو، عـرض كـرد: بـه خدا سوگند مرض و علّتى نداشت ، حضرت فرمود: مگر هر كه مى ميرد به سبب مرض و علت مى ميرد؟ راوى گويد: گفتم : راشد كيست ؟ فـرمـود: مردى از مواليان و محبان ما بود، سپس فرمود: هرگاه چنان دانستيد كه از براى مـا نـيست چشمهايى كه ناظر بر شما باشد و گوشهايى كه شنونده آوازهاى شما باشد، پـس بـد چـيـزى دانـسـتـه ايـد، بـه خـدا سـوگـنـد كـه بـر مـا پـوشـيـده نـيـسـت چـيـزى از اعـمـال شـمـا، پـس مـا را جـمـيـعـا حـاضـر دانـيـد و خـويـشـتـن را عـادت بـه خـيـر دهـيـد و از اهـل خير باشيد كه به آن معروف باشيد، به درستى كه من به اين مطلب امر مى كنم اولاد و شيعه خود را.(42)

 

دوم ـ در حاضر شدن مرده به معجزه آن حضرت

قـطـب راونـدى از ابـو عـيـيـنـه روايـت كـرده كـه گفت : در خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السـلام بـودم كه مردى داخل شد و گفت : من از اهل شامم دوست مى دارم شما را و بيزارى مى جويم از دشمنان شما و پدرش داشتم كه بنى اميه را دوست مى داشت و با مكنت و دولت بود و جـز مـن فـرزنـدى نـداشـت و در رمـله مسلكن داشت و او را بوستانى بود كه خويشتن در آن خـلوت مـى نـمـود و چـون بـمـرد هـرچـنـد در طـلب آن مـال بـكوشيدم به دست نكردم و هيچ شك و شبهت نيست كه محض آن عداوت كه با من داشت آن مـال را بـنـهـفـت و از مـن مـخـفى ساخت . امام على السلام فرمود: دوست مى دارى كه پدرت را بـنـگـرى و از وى پرسش كنى كه آن مال در كدام موضع است ؟ عرض كرد: آرى ، سوگند بـه خـداى كـه بى چيز و محتاج و مستمندم ، پس آن حضرت مكتوبى برنگاشت و به خاتم شريف مزيّن داشت آنگاه به مرد شامى فرمود:

) اِنـْطـَلِقْ بـِهـذَا الْكـِتـابِ اِلَى الْبَقِيعِ حَتّى تَتَوَسَّطَهُ ثُمَّ نادِ ( يا دَرْجان ) فـَاِنَّهُ يـَاْتـيـكَ رَجـُلٌ مـُعـْتـَمُّ فـَاْدفـَعْ اِلَيـْهِ كـِتـابـى وَ قُلْ اَنَا رَسُولُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهم السلام فَاِنَّهُ يَاْتِيكَ فَاسْئَلْهُ عَمّا بَدالَكَ؛(

ايـن مـكـتـوب را بـه جـانب بقيع ببر در وسط قبرستان بايست آنگاه ندا بركش و به آواز بـلنـد بـگـو: يا درجان ! پس شخصى كه عمامه بر سر دارد نزد تو حاضر مى شود اين مكتوب را به او ده و بگو من فرستاده محمّد بن على بن الحسين عليهم السلام هستم و از وى هرچه خواهى بازپرس ، مرد شامى آن مكتوب را برگرفت و برفت ، ابوعيينه مى گويد: چـون روز ديـگـر فـرا رسـيـد بـه خـدمـت حـضـرت ابـى جـعـفـر عـليـه السـلام شـدم تـا حـال آن مـرد را بـنـگرم ناگاه آن مرد را بر در سراى آن حضرت بديدم كه منتظر اذن بود پـس او را اجازت دادند و همگى به سراى اندر شديم ، آن مرد شامى عرض كرد: خدا بهتر دانـد كـه عـل خـود را در كـجـا بگذارد؛ همانا شب گذشته به بقيع شدم و به آنچه فرمان رفته بود كار كردم در ساعت همان شخص به آن نام و نشان بيامد و به من گفت از اين مكان به ديگر جاى مشو تا پدر تو را حاضر نمايم ، پس برفت و با مردى سياه حاضر شد و گفت : همان است لكن شراره آتش و دخان جحيم و عذاب اءليم ديگرگونش كرده است ، گفتم : تـو پـدر منى ؟ گفت : بلى ! گفتم : اين چه حالتى است ؟ گفت : اى فرزند! من دوستدار بـنى اميه بودم و ايشان را بر اهل بيت پيغمبر كه بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم هـسـتـنـد بـرتـر مى شمردم از اين روى خداى تعالى مرا به اين هيئت و اين عذاب و اين عـقـوبـت مبتلا گردانيد، و چون تو دوستدار اهل بيت بودى من با تو دشمن بودم از اين روى تـو را از مـال خـود مـحروم نموده و آن را از تو مصروف داشتم و امروز بر اين اعتقاد، سخت نادم و پشيمانم ، اى فرزند! به جانب آن بوستان من شو و زير فلان درخت زيتون را حفر كـن و آن مـال را كـه صـد هـزار درهـم مـى باشد برگير از آن جمله پنجاه هزار درهم را به حـضـرت مـحـمّد بن على عليه السلام تقديم كن و بقيه را خود بردار. و اينك براى اخذ آن مال مى روم و آنچه حق تو است مى آورم ، پس روى به ديار خود نهاده برفت .

ابـوعـيـيـنـه مـى گـويـد: چـون سـال ديگر شد از حضرت امام محمدباقر عليه السلام سؤ ال كردم كه آن مرد شامى صاحب مال چه كرد؟ فرمود: آن مرد پنجاه هزار درهم مرا آورد، پس مـن ادا كـردم از آن ديـنـى را كـه بـر ذمـه داشـتـم ، و زمـيـنـى در نـاحـيـه خـيـبـر از آن مـال خـريـدم و مـقـدارى از آن مـال را صـرف كـردم در صـله حـاجـتـمـنـدان اهل بيت خودم .(43)

مـؤ لف گـويـد: كـه ابـن شـهـر آشـوب نـيـز ايـن روايـت را بـه انـدك اخـتـلافـى نـقـل فـرمـوده و مـوافـق روايـت او آن مـرد شامى پدر خود را ديد كه سياه است و در گردنش ريـسـمـانـى سـيـاه اسـت و زبـان خـود را از تـشـنـگـى مـانـن سـگ بـيـرون كـرده و سـربـال (پـيـراهـن ) سـيـاهى بر تن او است ، و در آخر روايت است كه حضرت فرمود: زود باشد كه اين شخص مرده را نفع بخشد اين پشيمانى و ندامت او بر آنچه تقصير كرده در محبت ما و تضييع حق ما به سبب آن رفق و سرورى كه بر ما وارد كرد.(44)


سوم ـ در دلائل آن حضرت است در جابر بن يزيد

در ) بحار  ( از ) كافى  ( نقل كرده كه از نعمان بشير مروى است كه گفت : من هـم مـحـمـل جابر بن يزيد جعفى بودم ، پس زمانى كه در مدينه بوديم جابر خدمت حضرت امـام مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام مشرف شد و با آن حضرت وداع كرد و از نزد آن حضرت بيرون شد در حالى كه مسرور و شادمان بود پس ، از مدينه حركت كرديم تا رسيديم به) اخرجه(  در روز جمعه و اين منزل اول است كه) فيد ( به مدينه و) فيد ( مـنـزلى اسـت مـابـيـن كـوفـه و مـكـه كـه در نـصـف راه واقع شده ، پس نماز ظهر را بـگـذاشـتـيـم همين كه شتر ما از براى حركت برخاست ناگاه مردى دراز بالا و گندم گون بـديـدم و بـا او مـكتوبى بود و به جابر داد، جابر بگرفت و ببوسيد و به هر دو چشم خـويـش بـر نـهـاد، و چـون بـديـديم نوشته بود كه اين نامه اى است از محمّد بن على به سـوى جـابـر بـن يزيد، و گلى سياه و تازه و تر بر روى نامه بود، جابر به آن مرد، گـفـت : چـه وقـت از خـدمت سيد و آقاى من بيرون شدى ؟ گفت : در همين ساعت ، گفت : پيش از نـماز يا بعد از نماز؟ گفت : بعد از نماز، پس ‍ جابر مهر از نامه برگرفت و به قرائت آن پرداخت و همى چهره درهم كشيد تا به پايان نامه رسيد و نامه را با خود برداشت و از آن پس او را مسرور و خندان نديدم تا به كوفه رسيد و چون هنگام شب به كوفه درآمديم آن شـب را بـيـتـوتـه نموديم و بامدادان محض تكريم جناب جابر به خدمتش بيامدم و او را نـگـران شدم كه به ديدار من بيايد و استخوان مهره اى چند از گردن بياويخته و بر نى سوار گشته و همى گويد: ) اَجِدُ مَنْصُورَ بْنَ جُمْهُورٍ اَميرا غَيْرَ مَاءمُورٍ  ( ؛ مى يابم منصور بن جمهور را امير غير ماءمور و از اين كلمات و ابيات چندى بر زبان مى راند، آنگاه در چهره من نگران شد و من در روى او نگران شدم ، پس او چيزى با من نگفت ، من هم چيزى با وى نـگـفـتم شروع كردم به گريستن براى آن حالى كه در او ديدم و كودكان از هر طرف بـر مـن و او انـجـمـن كردند و مردمان فراهم شدند و جابر همچنان بيامد تا در رحبه كوفه داخـل شـد و بـا كـودكان به هر سوى چرخيدن گرفت و مردمان همى گفتند جابر بن يزيد ديـوانـه شـده ، سـوگـنـد بـه خـداى ، روزى چـنـد بـرنـيـامد كه از جانب هشام بن عبدالملك فرمانى به والى كوفه رسيد كه مردى را كه جابر بن يزيد جعفى گويند به دست آور و سر از تنش بردار به من بفرست .

والى بـه جـلسـاى مـجـلس روى كرد و گفت : جابر بن يزيد جعفى كيست ؟ گفتند: اَصْلَحَكَ اللّهُ مـردى عـالم و فـاضـل و مـحـدث اسـت و از حـج آمده است و اين ايام به بلاى جنون مبتلا گـرديـده و اكـنـون بر نى سوار است و در رحبه كوفه با كودكان همبازى و همعنان است ، والى چون اين سخن بشنيد خود بدان سوى شده و او را به آن صورت و سيرت بديد گفت خـداى را سپاس مى گزارم كه مرا به خون وى آلوده نساخت . و بالجمله ؛ راوى مى گويد: چـنـدى بـر نـگـذشت كه منصور بن جمهور به كوفه درآمد و آنچه جابر خبر داده بود به پاى آورد.(45)

مـعـلوم بـاد كـه مـنـصـور بـن جـمـهـور از جـانـب يـزيـد بـن وليـد امـوى در سـال يـك صـد و بـيـسـت و شـشـم بـعـد از عـزل يـوسـف بـن عـمـر دو سال بعد از وفات حضرت باقر عليه السلام در كوفه ولايت يافت و ممكن است كه جابر رحـمـهم اللّه در آن خبرها كه از وقايع آتيه كوفه از امام عليه السلام شنيده است به اين اخبار خبر كرده باشد.

مـؤ لف گـويـد: كـه جـابـر بـن يـزيـد از بـزرگـان تـابـعـيـن و حـامـل اسـرار عـلوم اهل بيت طاهرين عليهم السلام بوده و گاهگاهى بعضى از معجزات اظهار مـى نمود كه عقول مردم تاب شنيدن آن را نداشته ، لهذا او را نسبت به اختلاط داده اند و الاّ روايـات در مدح او بسيار است بلكه در) رجال كشّى(است كه گفته شده كه منتهى شده علم ائمه عليهم السلام به چهار نفر، اول سلمان فارسى رضى اللّه عنه دوم جابر، سـوم سـيـد [مـراد سيد حميرى است ]، چهارم يونس بن عبدالرحمن (46) ، و مراد از جـابـر هـمـيـن جـابـر بـن يـزيـد جـعـفـى اسـت نـه جـابـر انـصـارى بـه تـصـريـح عـلمـاء رجال .

و ابـن شـهـر آشـوب و كـفـعـمـى او را بـاب حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام و شمرده اند.(47)

و ظـاهـرا مـراد بـاب عـلوم و اسـرار ايـشـان عـليـهـم السـلام اسـت و حـسين بن حمدان حضينى نقل كرده از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود:

) اِنَّما سُمِّىَ جابِرا لانَّهُ جَبَرَ الْمُؤْمِنينَ بِعِلْمِهِ وَ هُوَ بَحْرٌ لايُنْزَحُ وَ هُوَ الْبابُ فِى دَهْرِهِ وَ الْحُجَّةُ عَلَىَ الْخَلْقِ مِنْ حُجَّةِ اللّهِ اَبى جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍ عليهما السلام (.

هـمـانـا جـابـر بـه ايـن اسـم نـامـيـده شـد بـه جـهـت ايـنـكـه نـيـكـو حـال و تـوانـگـر مـى كند مؤ منين را به علم خود و او دريايى است كه هرچه از او برداشته شود تمام نشود و او است باب در زمان خود و حجت بر خلق از جانب حجة اللّه ابوجعفر محمّد بن على عليهم السلام .(48)

قاضى نوراللّه در ) مجالس المؤ منين  ( گفته : جابر بن يزيد الجعفى الكوفى ، [عـلامـه حـلّى ] در  )كتاب خلاصه(آورده كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام بـر او رحمت مى فرستاد و مى فرمود: او نقلى كه از ما مى كرده ، راست و درست است و ابن غـضـائرى گفته كه جابر ثقة است فى نفسه اما اكثر آنها كه از او روايت كرده اند ضعيف اند.(49)

و در كـتـاب شـيـخ ابـوعـمـر كـشـّى از جـابـر مـذكـور نـقل نموده كه گفت : در ايام جونى به خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السلام به مدينه رفـتـم چون به مجلس آن حضرت درآمدم آن حضرت پرسيدند: تو چه كسى ؟ گفتم : مردى از كـوفـه ، پـرسـيـدنـد: از كـدام طـايـفـه ؟ گـفـتـم : كـه جـعـفـى ام ، سـؤ ال نـمـودنـد، بـه چه كار آمدى ؟ گفتم : به طلب علم آمده ام ، گفتند: از كه طلب مى كنى ؟ گـفتم : از شما، پس بعد از اين اگر كسى از تو پرسد از كجايى بگو كه از مدينه ام ، پـس بـه آن حـضـرت گـفـتـم كـه پـيـش از سـؤ ال ديـگـر مسائل از همين سخن كه حضرت فرمودند سؤ ال مى نمايم كه آيا جايز است دروغ گفتن ؟ آن حضرت فرمودند: گفتن آنچه تو را تعليم نمودم دروغ نيست ؛ زيرا هر كه در شهرى است از اهـل آن شـهـر اسـت تـا از آنـجـا بـيـرون رود، و بـعـد از آن ، حضرت كتابى به من داد و فرمودند كه تا بنى اميه باقى اند اگر چيزى از آن روايت كنى لعنت من و آباء من بر تو متعلق خواهد بود. پس از آن ، كتابى ديگر به من دادند و فرمودند: اين را بگير و مضمون آن را بـدان و هـرگـز بـه كـس روايـت مـكـن و اگر خلاف آن كنى فَعَلَيْكَ لَعْنَتى وَ لَعْنَةُ آبائى .(50)

و ايـضـا روايـت نـمـوده كـه چون وليد پليد كه از فراعنه بنى اميه بود كشته شد جابر فـرصـت غـنـيـمت شمرد و عمامه خز سرخ بر سر نهاده و به مسجد درآمد و مردم بر او جمع شدند و او شروع در نقل حديث از حضرت امام محمدباقر عليه السلام نموده در هر حديث كه نقل مى كرد و مى گفت :

حَدَّثَنى وَصِىُّ الاَوْصِياءِ وَ وارِثُ عَلْمِ الاَنْبياءِ مُحَمَّدُ بْنِ عَلِىِّ عليه السلام .

پـس جـمـعـى از مـردم كـه حاضر بودند آن جراءت از او ديدند با همديگر مى گفتند جابر ديوانه شده است .(51)

و ايـضـا از جـابـر نقل نموده كه مى گفته : هفتاد هزار حديث از حضرت امام محمدباقر عليه السـلام روايـت دارم كـه هـرگـز از آن بـه كـسـى روايـت نـكـرده ام و هرگز نخواهم كرد، و نـقـل نـمـوده كـه روزى جابر به آن حضرت گفت كه بر من بارى عظيم از اسرار و احاديث خود بار نموده ايد و فرموده ايد كه هرگز به كسى از آن روايت نكنم و گاه مى بينم كه آن اسـرار در سـيـنـه مـن بـه جـوش مـى آيـد و حـالتـى شبيه به جنون مرا دست مى دهد، آن حـضـرت فـرمـود: هـرگـاه تو را اين حالت دست دهد به صحرا بيرون رو و گودى بكن و سـر خـود را در آنـجا درآر آنگاه بگو حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بْنِ عَلِي بِكَذا وَ كَذاانتهى .(52)

فقير گويد: كه حسين بن حمدان روايت كرده كه در اوقاتى كه جابر خود را ديوانه كرده بـود سـوار نـى شده بود و با كودكان بازى مى كرد شخصى شبى به طلاق زنش ‍ قسم خـورد كـه فـردا مـن اول كـسـى را كـه مـلاقـات مـى كـنـم از حـال زنـهـا از او مى پرسم ، اتفاقا اول كسى را كه ملاقات كرد جابر بود سوار بر نى شـده بـود، آن مـرد پـرسـيـد از او از زنـهـا، فـرمود: زنها سه قسمند، و حركت كرد، آن مرد گـرفـت نـى او را كه حركت نكند فرمود: رها كن اسب مرا پس دوانيد خود را با بچگان ، آن مرد چيزى نفهميد ملحق شد به جابر و گفت : بيان كن سه قسم زنها را كه گفتى . فرمود: يـكـى از آنها براى تو نفع دارد و يكى براى تو ضرر و يكى نه نفع دارد و نه ضرر، اين را گفت و فرمود: بگذار اسب مرا و حركت كرد، باز آن مرد نفهميد خود را به او رسانيد و گـفـت : نفهميدم آنچه گفتى ، فرمود: آن زنى كه نفعش براى تو است باكره است ، و آن زنـى كـه بـراى تـو ضـرر دارد زنى است كه شوهر كرده و از شوهر سابقش اولاد دارد و آنكه نه نفع دارد و نه ضرر زن ثيّبه است كه اولاد نداشته باشد.(53)


چهارم ـ در معجزه آن حضرت است در بدره هاى زر

در  بـحـار  از كـتـاب ) اخـتـصـاص(و ) بـصـائرالدرجات  ( نـقـل كرده كه روايت شده از جابر بن يزيد كه گفت : وارد شدم بر حضرت امام محمدباقر عـليـه السلام و شكايت كردم به آن حضرت از حاجتمندى ، فرمود: اى جابر! درهمى نزد ما نيست ، و اندى بر نگذشت كه كميت شاعر به حضرتش مشرف شد و عرض كرد: فداى تو شـوم اگر راءى مبارك باشد قصيده اى به عرض رسانم ؟ فرمود انشاد كن ! كميت قصيده اى انـشـاد كـرد و چـون از عـرض قـصـيـده بپرداخت حضرت فرمود: اى غلام ! از اين بيت يك بـدره بـيـرون بـيـاور و بـه كميت بده ، غلام بدره بياور و به كميت داد، كميت عرض كرد: فـداى تـو شـوم ، اگـر راءى مـبـارك قـرار بگيرد قصيده اى ديگر به عرض برسانم ؟ فرمود: بخوان ! كميت قصيده ديگر معروض داشت و آن حضرت به غلام ، تا بدره ديگر از آن خانه بيرون آورد و به كميت بداد، عرض كرد: فداى تو گردم اگر اجازت رود قصيده سـومين را انشاد نمايم ؟ فرمود: انشاد كن ! كميت به عرض رسانيد و آن حضرت فرمو: اى غـلام يـك بـدره از ايـن بـيـت بيرون بياور و به كميت ده ، غلام بر حسب فرمان بدره ديگر درآورد و بـه كـمـيـت داد، كـمـيـت عـرض كـرد: سـوگـنـد بـه خـدا! مـن در طـلب مـال و فـايـده دنـيـوى بـه مـدح شـمـا زبـان نـگـشـودم و جـز صـله رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و آنچه واجب گردانيده خداى تعالى بر من از اداى حـق شـمـا مـقـصـودى ندارم حضرت ابى جعفر عليه السلام در حق كميت دعاى خير نمود آنگاه فرمود: اى غلام ! اين بدره ها را به مكان خودش برگردان .

جـابـر مـى گـويـد: چـون اين حال را مشاهده كردم در خاطرم چيزى خطور كرد و همى با خود گـفتم امام عليه السلام با من فرمود درهمى نزد من نيست و درباره كميت به سى هزار درهم فرمان كرد، چون كميت بيرون شد عرض كردم : فدايت شوم به من فرمودى يك درهم نزد من نـيـسـت و دربـاره كـمـيـت بـه سى هزار درهم امر فرمودى ؟ فرمود: ) قُمْ يا جابِرُ وَادْخُلِ الْبـَيـْتَ  ( به پاى شو و به آن خانه كه دراهم بيرون آوردند و دوباره به آن خانه برگردانيدند داخل شو، جابر گفت پس برخاستم و به آن خانه درآمدم و از آن درهم چيزى نيافتم و بيرون شدم و به حضرتش درآمدم .

) فـَقـالَ لى : يـا جـابـِرُ! مـا سـَتـَرْنا عَنْكُمْ اَكْثَرُ مِمّا اَظْهَرْنا لَكُمْ  ( ؛ فرمود: اى جابر! آن معجزات و كرامات و مآثر و فضائلى كه از شما مستور داشته ايم بيشتر است از آنچه براى شما ظاهر مى سازيم آنگاه به پاى خاست و دست مرا بگرفت و به همان خانه درآورد و پـاى مـبـارك بـر زمـيـن يـزد نـاگاه چيزى مانند گردن شتر از طلاى احمر از زمين بـيـرون آمـد فرمود: اى جابر! به اين معجزه باهره بنگر و جز با برادران دينى خود كه بـه ايـمـان ايـشـان اطـمينان داشته باشى اين راز را در ميان مگذار همانا خداى تعالى ما را قـدرت داده اسـت كـه هـرچـه خواهيم چنان كنيم و اگر بخواهيم جمله زمين را با اذمّه و مهارهاى خود هر سوى بازكشانيم مى كشانيم .(54)

 

پنجم ـ در آنكه ديوار، حاجب آن حضرت نبود از ديدن

قطب راوندى از ابوالصّباح كنانى روايت كرده كه گفت : روزى به در سراى حضرت امام مـحـمدباقر عليه السلام شدم و در را كوبيدم كنيز خدمتكار آن حضرت كه پستان برجسته اى داشت بر در سراى آمد پس دست خود را بر پستان او زدم و گفتم به آقاى خود بگو كه مـن بـر در سـراى مـى بـاشم ، ناگاه صداى مبارك آن حضرت از آخر خانه بلند شد: ) اُدْخـُلْ لااُمَّ لَكَ  ( ؛ داخـل شـو مـادر تـو را مـبـاد. پـس بـه سـراى داخـل شـدم و گـفـتـم : بـه خـداى سـوگـند كه اين حركت از روى ريبه نبود و من در اين كار مـقـصـدى نـداشـتـم مگر زياد شدن يقينم ، فرمود: راست گفتى ، اگر گمان بريد كه اين ديـوارهـا حـاجب و حائل مى شود ديدگان ما را همچنان كه حاجب مى شود ديدگان شما را پس چـه فـرق خـواهـد بـود بـيـن مـا و شـمـا؟ پـس بـپـرهـيـز از ايـنـكـه ديـگـر مثل اين عمل به جاى آرى .(55)

مؤ لف گويد: كه روايت شده نيز از يكى از اصحاب آن حضرت كه گفت : در كوفه زنى را تـعـليـم قـرائت قـرآن مى نمودم وقتى با او جزيى مزاح كردم پس چون خدمت آن حضرت مشرف شدم به من عتاب كرد و فرمود: هركه در خلوت مرتكب گناهى شود حق تعالى به او اعـتـنايى نخواهد كرد!؟ چه گفتى با آن زن ؟! گفت من صورت خود را از شرم پوشانيدم و توبه كردم ، حضرت فرمود: ديگر به اين كار شنيع عود مكن .(56)

 

ششم ـ در بيرون آوردن آن حضرت طعام و چيزهاى ديگر از خشتى

در) مـديـنـة المـعـاجـز  ( از مـحـمـّد بـن جـريـر طـبـرى نـقـل كـرده كـه گـفـت : حـديـث كـرد مرا ابومحمّد سفيان از پدرش از اعمش كه گفت : قيس بن ربـيـع روايـت نـمـوده كـه در خـدمـت حـضـرت امـام محمّد باقر عليه السلام ميهمان شدم و در مـنـزل مـبـاركـش جـز خشتى نبود، چون وقت عشا فرا رسيد آن حضرت به نماز بايستاد و من اقـتدا كردم ، پس از آن دست مبارك به آن خشت برد منديلى سنگين از آن بيرون آورد و مائده اى كـه هـر طـعـام گـرم و سـردى در آن بـود بـر آن گـسترده شد و به من فرمود: فهذا ما اعـدّاللّه للاؤ ليـاء؛ ايـن غـذايـى است كه حق تعالى براى اولياء خود مهيا داشته . پس آن حضرت و من بخورديم آنگاه مائده در آن خشت برگشت و مرا شك فرو گرفت تا هنگامى كه آن حـضـرت بـراى حـاجـتـى بـيرون شد من آن خشت را زير و رو همى كردم و آن را جز خشتى كوچك نيافتم و آن حضرت درآمد و مكنون خاطر مرا بدانست پس از آن خشت قدحها و كوزه ها و سـبـوهـا كـه از آب مملو بود بيرون آورد پس بياشاميدم و به موضع خود بازگردانيد و فـرمـود: مـثـل تـو بـا مـن مثل يهود است با مسيح عليه السلام هنگامى كه به او وثوق نمى آوردند، آنگاه خشت را فرمان داد تا سخن گويد و خشت تكلّم نمود.(57)

 

هفتم ـ در بيرون آوردن آن حضرت سيبى را از ميان سنگ

و نـيـز در آن كتاب از جابر بن يزيد روايت كرده كه گفت : در خدمت حضرت امام محمدباقر عـليه السلام بيرون شدم هنگامى كه آن حضرت آهنگ ) حيره  ( داشت چون به كربلا مـشرف شديم ، به من فرمود: اى جابر! ) هذِهِ رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ لَنا وَ لِشيعَتِنا وَ حُفْرَهٌ مِنْ حُفَرِ جَهَنَّمَ لاَعْدائِنا  ( ؛

اين زمين براى ما و شيعيان ما بوستانى است از بوستانهاى بهشت و براى دشمنان ما حفره اى است از حفره هاى جهنم . و پس از آن منتهى شد به آنجا كه اراده داشت ، آنگاه به من روى كرد و فرمود: اى جابر! عرض كردم : ) لبّيك سيّدى ! ( فرمود: چيزى مى خورى ؟ عـرض كـردم : بـلى يـا سـيـدى ، پـس دسـت مـبـاركـش را در مـيـان سـنـگـهـا داخـل كـرد و سـيـبـى از برايم بيرون آورد كه هرگز به آن خوشبويى نديده بودم و به هيچ وجه با ميوه هاى دنيايى شباهت نداشت و دانستم از ميوه هاى بهشت است و از آن بخوردم و از بـركـت و فـضـيـلت آن تـا چـهـار روز بـه طعام حاجت نيافتم و حدثى از من حدوث نيافت .(58)

 

هشتم ـ در آنچه مشاهده كرد عمر بن حنظله از دلائل آن حضرت

صفّار از عمر بن حنظله روايت كرده است كه گفت : به حضرت امام محمدباقر عليه السلام عـرض كـردم مـرا چنان گمان مى رود كه در خدمت تو داراى رتبه و منزلتى هستم ، فرمود: آرى . عرض كردم مرا در اين حضرت حاجتى است ، فرمود: چيست ؟ عرض كردم : اسم اعظم را بـه مـن تـعـليـم فـرمـاى . فـرمود: طاقت آن را دارى ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: به اين خـانـه درآى ، چـون بـه خـانـه درآمـدم حـضرت ابى جعفر عليه السلام دست مبارك به زمين گـذاشـت و آن خـانـه تـاريـك شد عمر را لرزيدن فرو گرفت آنگاه فرمود: چه مى گوى بـيـامـوزم تـو را؟ عـرض كـردم : نـه ، پـس دست مبارك از زمين برگرفت و خانه به همان حال كه بود بازآمد.(59)

مـؤ لف گـويـد: كـه در روايـات وارد شده كه اسم اعظم الهى بر هفتاد و سه حرف است و نـزد آصـف يـك حـرف از آن بـود و بـه واسطه آن بود كه سرير بلقيس را به يك طرفة العـيـن نزد سليمان حاضر كرد. و نزد سليمان بن داود يك حرف از آن بود، و به حضرت عيسى عليه السلام دو حرف از آن عطا شده بود و به سبب آن بود كه مرده زنده مى كرد و كـور مـادرزاد و پـيـس را خـوب مـى كـرد. و بـه حـضـرت سـلمان رضى اللّه عنه اسم اعظم تـعـليـم شـده بـود و آن جـناب داراى اسم اعظم بود، و از اينجا معلوم مى شود كثرت عظمت شـاءن سـلمان و علوّ مقام آن قدوه اهل ايمان رحمه اللّه ، و عمر بن حنظله كه راوى روايت است صـاحـب مـقـبـوله مـعـروفـه نـزد فـقـهـاء اسـت و آن روايـتـى اسـت كـه از او نـقـل شـده كـه از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام سـؤ ال كـرد كـه مـيـان دو نـفر از اصحاب ما منازعه شده در دينى يا ميراثى ، چه كنند؟ فرمود: نـظـر كـنـنـد بـه يـكـى از شـمـاهـا از كـسـانـى كـه روايـت كـنـنـد احـاديـث مـا را و تـاءمـّل كـنـنـد در حـلال و حـرام ما و شناسند احكام مرا پس راضى باشند به حكومت او، به درسـتـى كـه مـن او را حـاكـم گـردانـيـدم بـر شـمـاهـا پـس هـرگـاه حـكـم كـنـد و از او قـبـول نـنـمايند استخفاف كردند حكم الهى را و رد كردند بر ما و رد كننده بر ما، رد كننده بر خدا است و آن عرض شرك به خدا است .(60)

 

نهم ـ در فرود آمدن انگور و جامه براى آن حضرت است از آسمان

در ) مـديـنـة المـعـاجـز(از) ثـاقـب المـنـاقـب (نـقـل كـرده و او از ليـث بـن سـعـد روايـت كـرده كـه گـفـت : بـر كـوه ابـوقـبـيـس مشغول به دعا بودم مردى را ديدم كه دعا مى كرد و در دعاى خود گفت : ) اَللّهُمَّ اِنّى اُريدُ الْعِنَبَ فَارْزُقْنيِه ؛  ( بارخدايا! انگور مى خواهم ، به من روزى فرما.

پـس ابرى بيامد و بر او سايه افكند و بر سرش نزديك شد و آن مرد دست برافراخت و يـك سبد انگور از آن برگرفت و در حضور خود بنهاد و ديگر باره دست به دعا برداشت و عـرض كـرد: خـداوندا! برهنه ام بپوشان مرا. پس ديگرباره آن ابر به او نزديك شد و از او چـيـزى درهـم پـيـچيده كه دو ثوبى بود بگرفت و آنگاه بنشست و به خوردن انگور پـرداخت و اين هنگام زمان انگور نبود و من به او نزديك بودم پس ‍ دست به سبد دراز كردم و دانه اى چند برگرفتم ، نظر به من افكند و فرمود: چه مى كنى ؟

گفتم : من در اين انگور شريك هستم . فرمود: از كجا؟ گفتم : تو دعا كردى و من آمين گفتم و دعا كننده و آمين گو هر دو شريك هستند. فرمود: بنشين و بخور. پس نشستم و با او بخوردم . چون به حد كفايت بخوردم آن سبد به يكسر بلند شد و او به پاى شد و فرمود: اين دو جـامـه را بردار، عرض كردم ، به جامه حاجت ندارم ، فرمود: روى بگردان تا خود بپوشم پـس مـنحرف شد و آن دو جامه را يكى ازار و ديگر را ردا ساخت و آنچه بر تن داشت به هم پيچيده به كف خود بلند كرد از ابوقبيس فرود شد و چون به ( صفا ) نزديك شد جـمـاعـتـى بـه اسـتـقـبالش بشتافتند و آن جامه كه در دست داشت به كسى داد، از يكى سؤ ال كـردم وى كـيـست ؟ گفت : فرزند رسول خداى ابوجعفر محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب علهيم السلام است .(61)

 

دهـم ـ در بـيـنـا كـردن آن حـضـرت ابـوبـصـيـر را و بـرگـردانـيـدنـش بـه حال اول

از قـطـب راوندى نقل شده كه به سند خويش روايت كرده از ابوبصير كه گفت : گفتم به حـضـرت امـام مـحمدباقر عليه السلام كه من مولاى تو و از شيعه تو و ناتوان و كور مى بـاشـم پـس بـهشت را براى من ضمانت كن . فرمود: نمى خواهى علامت ائمه را به تو عطا كنم ؟ عرض كردم : چه باشد كه هم علامت و هم ضمانت را براى من جمع فرمايى ، فرمود: بـراى چـيست كه اين را دوست دارى ؟ گفتم : چگونه آن را دوست ندارم ، پس دست مبارك به ديـدهـام مـاليـد در حال ، جميع ائمه عليهم السلام را نزد آن حضرت بديدم ، آنگاه فرمود: چشم بيفكن و نظر كن به چشم خود چه مى بينى ؟ ابوبصير گفت : به خدا سوگند! نديدم مـگـر سـگ يـا خـوك يـا بـوزينه ، عرض كردم اين خلق ممسوخ كدامند؟ فرمود: اينها كه مى بـيـنـى سـواد اعـظـم است و اگر پرده برداشته شود و صورت حقيقى كسان را باز نماين مـردم شيعه مخالفين خود را جز در اين صورت مسخ شده نخواهند ديد، پس از آن فرمود: اى ابـومـحـمـّد! اگـر خـواهـى كـه تو را به اين حال بازگذارم يعنى به حالت بينايى لكن حسابت با خدا باشد، و اگر دوست مى دارى در حضرت يزدان از بهر تو بهشت را ضمانت كـنـم تـو را بـه حالت نخست باز گردانم ؟ عرض كردم : هيچ حاجتى نباشد در نظاره به ايـن خـلق مـنـكـوس ، مـرا بـه حالت اول بازگردان كه هيچ چيز عوض بهشت نيست پس دست مبارك بر ديده ام مسح كرد و به آن حال كه بودم باز شدم .(62)

 

يازدهم ـ در ظاهر كردن آن حضرت است آبى در بيابان براى قبرّه (مرغ چكاوك (

شيخ برسى از محمّد بن مسلم روايت كرده كه با حضرت باقر عليه السلام بيرون رفتيم نـاگـاه بـر زمـيـن خـشـكـى رسـيـديـم كـه آتـش از آن مـشـتـعـل بـود، يـعـنـى از بـسيارى حرارت و در آنجا گنجشك بسيارى بود كه دور اشتر آن حـضـرت پر مى زدند و چرخ مى خوردند حضرت آنها را راند و فرمود: اكرامى نيست يعنى بـراى شـمـا، پـس آن جـناب رفت تا به مقصد خويش ، چون فردا رجوع كرديم و به همان زمين رسيديم ، باز آن گنجشكها پرواز مى كردند و دور اشتر آن حضرت مى گشتند و بر بالاى سر پر مى زدند، پش شنيدم كه آن حضرت فرمود: بنوشيد و سيراب شويد، چون نظر كردم ديم در آن بيابان آب بسيارى است گفتم : اى آقاى من ! ديروز منع كردى آنها را امروز سيرابشان كردى ؟ فرمودند: بدان كه امروز در ميان ايشان قبرّه مختلط بود پس آب دادم بـه ايـشـان و اگـر قبرّه نبود من به ايشان آب نمى دادم گفتم : اى آقاى من ! چه فرق اسـت ميان قبرّه و گنجشك ؟ فرمود: واى بر تو! اما گنجشك پس آنها از مواليان فلان اند: زيـرا ايـشـان از اويـنـد، و امـا قـبـرّه پـس از مـوالى مـا اهل بيت است و ايشان در صفير خود مى گويند:

) بـُورِكـْتـُمْ اَهـْلَ الْبـَيْتِ وَ بُورِكَتْ شيعَتُكُمْ وَ لَعَنَ اللّهُ اَعْدائَكُمْ. ( (63)

 

دوازدهم ـ در اخبار آن حضرت است از غيب

قطب راوندى از ابوبصير روايت كرده كه حضرت امام محمدباقر عليه السلام به مردى از اهل خراسان فرمود: پدرت چه حال داشت ؟ گفت : نيك بود، فرمود: پدرت بمرد هنگامى كه بـه ايـن حـدود تـوجـه كـردى و بـه نواحى جرجان رسيدى ، آنگاه فرمود: برادرت در چه حـالى است ؟ عرض كرد، او را صحيح و سالم بازگذاشتم ، فرمود: او را همسايه اى بود صـالح نـام در فـلان روز و فـلان سـاعت برادر تو را بكشت . آن مرد بگريست و گفت اِنّا للّهِ وَ اِنـّا اِلَيـْهِ راجـِعـُونَ بـِما اُصِبْتُ. فرمود: ساكن باش و اندوه مدار كه جاى ايشان در بـهـشـت اسـت و از مـنـازل ايـن جـهـان فـانـى بـراى ايـشـان خـوشـتر است عرض كرد: يابن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! در آن هنگام كه به اين حضرت توجه نمودم پـسـرى رنـجـور و مـريـض داشـتـم كـه بـا درد و وجـع شـديـد دچـار بـود از حـال او هـيـچ پـرسش نكردى ، فرمود: پسرت صحت يافت و عمش دخترش را به او تزويج نمود، و چون تو او را دريابى پسرش از بهرش متولد شده باشد كه نامش على است و از شيعيان ما باشد، اما پسرت شيعه ما نيست بلكه دشمن ما است ، آن مرد عرض كرد: آيا چاره اى در اين كار هست ؟ فرمود: او را دشمنى است و آن دشمنى او را كافى است . راوى گفت پس بـرخـاسـت آن مـرد، مـن گـفـتـم : كـيـسـت ايـن مـرد؟ فـرمـود: مـردى اسـت از اهل خراسان و شيعه ما است و مؤ من است .(64)

 

فـصـل چـهـارم : در ذكـر پـاره اى از مـواعـظ و كـلمـات حـمـكـت آمـيـز حـضـرت ابـى جعفر امام مـحـمـدبـاقـرعـليـه السـلام اسـت كـه از ) تـحـف العـقـول  (نقل شده

اول ـ قال عليه السلام  ) : ما شيبَ شَى ءٌ بشِى ءٍ اَحْسَنُ مِنْ حِلْمٍ بِعِلْمٍ  ( :(65) يـعـنـى حـضرت امام محمدباقر عليه السلام فرمود: آميخته نشده هيچ چيزى به چيزى كه بهتر باشد از آميختن حلم به علم .

مؤ لف گويد ) : حلم  ( نگاه داشتن نفس است از هيجان غضب به آنكه قوّه غضبيه او را بـه آسـانـى حـركـت نـدهد، و بى تاءنّى و تثبّت چيزى از او سر نزند، و واردات مكروهه روزگار او را مضطرب نگرداند: و بس است در شرافت حلم كه با علم توام ، و مانند نماز و زكات با هم ذكر مى شود.

دوم ـ قـال عـليـه السـلام : ) اَلكـَمـالُ كـُلُّ اَكْمالِ التَّفَقُّهُ فِى الدّينِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى النّائبَةِ، وَ تَقْديرُ الْمَعيشَةِ ( ؛(66)

فرمود: كمال و تمام كمال است تفقّه و بصيرت پيدا كردن در دين ، و صبر كردن در مصيبت و كار دشوار، و اندازه آوردن امر معيشت ؛ يعنى بسنجد آنچه عايد او مى شود در ماه مثلا، پس به همان اندازه خرج كند. پس هرگاه ماهى سه تومان عايد او مى شود روزى يك قران خرج كند و بيشتر از آن خرج ننمايد و اگر اتفاقا يك روز زيادتر خرج كرد زيادى را كم روز ديگر گذارد تا آنكه به ذلت قرض و سؤ ال از مردم گرفتار نشود.

پند مادر علامه مجلسى اول و دعاى ملا عبداللّه شوشترى

شـيـخ مـا ثـقـة الاسـلام نـورى در خـاتـمـه ) مـسـتـدرك  ( نـقـل كـرده در حـال عـلامـه مـجـلسى مولانا محمدباقر بن محمّدتقى بن مقصود على المتخلّص بـالمجلسى رحمه اللّه كه والده ملاّ محمّدتقى ، عارفه مقدسه صالحه بوده و از تقوى و صـلاح او نـقـل شـده كـه وتى شوهرش ملاّ مقصودعلى عازم سفرى گرديد، پسران خود ملاّ مـحـمـدتـقـى و مـلاّ مـحـمّدصادق را آورد خدمت علامه مقدس ورع ملاّ عبداللّه شوشترى به جهت تحصيل علوم شرعيه و استدعا كرد از آن بزرگوار كه مواظبت فرمايد در تعليمشان ، پس از آن مسافرت كرد، پس مصادف شد در آن ايام عيدى ، جناب ملاّ عبداللّه سه تومان به ملاّ مـحـمـدتـقـى داد فرمود اين را صرف نماييد در ضروريات معاش خودتان ، عرض كرد كه بـدون اطـلاع و اجازه والده نمى توانيم صرف نماييم ، چون خدمت والده خود رسيدند كيفيت را به عرض رسانيدند فرمود كه پدر شما دكّانى دارد كه غلّه آن چهارده غاز بيگى است و آن مـسـاوى خـرج شما است به نحوى كه تعيين و تقسيم آن كرده ام ، و اين عادت شده براى شـمـا در ايـن مـدت ، پـس هـرگـاه ايـن مـبـلغ را بـگـيـرم حـال شـمـا را تـوسـعـه و فـراخـى مـعـيـشـت مى شود و اين مبلغ تمام مى گردد و شما عادت اول خـود را فـراموش مى نماييد آن وقت به مخارج كم صبر نمى نماييد پس لابدّ مى شوم شـكايت كنم از تنگى حال شماها در اكثر اوقات به جناب ملاّ عبداللّه و غيره و اين شايسته مـا نـيـسـت . چـون خـدمـت مـولانـا اين مطلب عرض شد آن بزرگوار دعا كرد در حق ايشان ، حق تـعـالى دعـاى آن جـنـاب را مـسـتـجـاب فـرمود و اين سلسله جليله را از حاميان دين و مروجين شـريـعـت سـيـدالمـرسـليـن حـضـرت خـاتم النبيين صلى اللّه عليه و آله و سلم قرار داد و بيرون آورد از ايشان اين بحر موّاج و سراج وهّاج را.(67)

سـوم ـ قال عليه السلام : ) صُحُبَةُ عِشْرينَ سَنَةٍ قَرابَةٌ  ( (68) ؛ يعنى مصاحبت و رفاقت بيست سال در حكم قرابت و خويشاوندى است .

چـهـارم ـ قـال عـليـه السلام : ) ثَلاثَةٌ مِن مَكارِم الدُّنْيا وَالا خِرَةِ اَنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَ تـَصـِلَ مـَنْ قـَطَعَكَ وَ تَحْلُمَ اَذا جُهِلَ عَلَيْكَ  ( ؛(69) يعنى سه كار و كردار اسـت كـه از مكارم دنيا و آخرت است ، يكى آنكه عفو كنى از كسى كه بر تو ستم كرده ، و ديگر آنكه صله و پيوند كنى با كسى كه قطع رحم تو كرده ، سوم آنكه حلم كنى هرگاه از روى جهل و نادانى با تو رفتار شود.

پنجم ـ فرمود: هيچ بنده اى نباشد كه امتناع نمايد از معونه برادر مسلمان خود و كوشش در قـضـاى حـاجـت او ـ خـواه بـرآورده شـود يـا نـشود ـ مگر اينكه مبتلا گردد در سعى نمودن و كوشش ورزيدن در حاجتى كه موجب گناه او شود و هيچ اجرى نداشته باشد، و هيچ بنده اى نـيـست كه انفاق در راه رضاى خدا بخل ورزد مگر اينكه مبتلا شود به اينكه چند برابر آن مـبـلغ را كـه در راه خـدا بـخـل ورزيـده بـود در مصارفى كه خشم خداى را برانگيزد انفاق كند.(70)

ششم ـ قال عليه السلام : ) مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ مِنْ نَفْسِهِ فَاِنَّ مَواعِظَ النّاسِ لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُ شَيْئا  ( ؛(71) هركس را كه خداى ، خود او را براى او واعظ و پندگوى نگرداند مواعظ ديگران او را فايده نرساند.

هـفـتـم ـ قـال عليه السلام : ) كَمْ مِنْ رَجُلٍ لَقِىَ رَجُلا فَقالَ لَهُ اَكَبَّ اللّهُ عَدُوَّكَ وَ مالَهُ مِنُ عَدُوَّ اِلاّ اللّهُ  ( ؛(72)

چه بسيار افتد كه مردى با مردى ديگر ملاقات نمايد و در دعـا و خـوش آمـد گـويـد: خـداونـد دشـمـنـت را سـرنـگـون و مـنـكـوب گـردانـد و حال آنكه او را دشمنى نباشد مگر خدا.

هـشـتم ـ قال عليه السلام : ) عالِمٌ يُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ اَفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ اَلْفَ عابِدٍ  ( ؛(73) يـعـنـى عـالمـى كـه مـردم بـه عـلم او مـنـتـفـع شـونـد افضل است از هفتاد هزار عابد.

 

فضيلت علم و علما

مـؤ لف گـويد: كه روايات در فضيلت علم و علما، زياده از آن است كه احصا شود، در جمله اى از اخـبـار اسـت كـه يـك عـالم افـضـل اسـت از هـزار عـابـد و هـزار زاهـد، و فـضـل عـالم بر عابد مثل فضل آفتاب است بر ستاره ها، و يك ركعت نماز كه فقيه مى كند بـهـتـر اسـت از هـفـتـاد هـزار ركـعـتـى كـه عابد مى كند، و خواب عالم بهتر است از نماز با جـهل ، و چون مؤ من بميرد و بگذارد يك ورقه كه در آن علمى باشد، مى گردد آن ورقه در روز قيامت پرده ميان او و آتش ، و عطا فرمايد او را خداوند به هر حرفى كه نوشته شده در آن شـهـرى كـه وسيعتر است از دنيا به هفت مرتبه ، و چون فقيه بميرد بگيرند بر او مـلائكـه و بـقـعـه هـاى زمـيـن كـه عـبـادت مى كرد در آنها خدا را، و درهاى آسمان كه از آنجا اعـمـال او را بـالا مـى برند، و در اسلام شكستى پيدا شود كه سد نكند او را چيزى ؛ زيرا كـه مـؤ مـنـين فقها، قلعه هاى اسلام اند، مانند قلعه اى كه براى دور شهر مى سازند. الى غير ذلك .(74)

و شيخ ما ثقة الا سلام نورى در) كلمه طيبه  ( اخبار بسيار در فضيلت علما و فوايد وجـود آنـهـا ذكـر كـرده از جـمـله فـرموده : و از فوايد وجود علما آنكه ايشانند اسباب دوست داشـتـن خـداونـد تـعالى بندگان را و دوست داشتن ايشان خداوند را و اين دو محبت غايت سير سالكين و آخر مراحل رجوع كنندگان به سوى خداوند است .(75)

سـبـط شيخ طبرسى رحمه اللّه در كتاب ) مشكوة الا نوار  ( روايت نموده كه شخصى خـدمـت رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم عرض كرد: هرگاه حاضر شود جنازه اى و حـاضـر شـود مـجـلس عـالمـى كـدام يك محبوبتر است نزد شما كه من حاضر شوم به آنجا؟ فـرمـود: اگـر هـسـت براى جنازه كسى كه برود با او و دفن كند او را پس به درستى كه حـضـور مـجـلس عـالم افـضـل اسـت از حضور هزار جنازه و از عيادت هزار مريض و از به پا ايـسـتـادن بـه جـهـت عـيادت در هزار شب و از روزه هزار روز و از هزار درهم صدقه دادن به مساكين و از هزار حج سواى واجب و از هزار جهاد سواى جهاد واجب كه در راه خدا جهاد كنى به مـال و جـان خـود و كـجـا مى رسد اين مقامات به محضر عالم ، آيا ندانستى كه خداوند اطاعت كـرده مـى شـود بـه عـلم ؛ و خـيـر دنـيـا و آخـرت بـا عـلم اسـت و شـرّ دنـيـا و آخـرت بـا جـهـل اسـت ، آيـا خبر ندهم شما را از جماتى كه نه انبيائند و نه شهدا، غبطه مى برند در روز قـيـامـت بـه مـنـزلت ايـشـان يا رسول اللّه ؟ فرمود: ايشان آنانند كه محبوب مى كنند بـنـدگـان را در نـزد خـداوند، و محبوب مى كنند خداوند را در نزد بندگان ، عرض كرديم ايـنكه خداوند را محبوب مى كنند نزد بندگان دانستيم ، پس چگونه بندگان را محبوب مى كند نزد خداوند؟

فـرمود: امر مى كنند ايشان را به آنچه خداوند دوست دارد و نهى مى كنند ايشان را از آنچه خـداونـد مـكـروه دارد، پـس هـرگـاه اطـاعـت كـردنـد ايـشـان را دوسـت مـى دارد خـداونـد آنـهـا را.(76)


 

فـصـل پـنجم : در وفات حضرت امام محمدباقر عليه السلام و بيان آنچه ميان آن حضرت ومخالفان واقع شد

مؤ لف گويد: كه من در اين فصل اكتفا مى كنم به آنچه علامه مجلسى در ) جلاءالعيون ( نگاشته ، فرموده : سيد بن طاووس رضى اللّه عنه روايت كرده است به سند معتبر از حـضرت صادق عليه السلام كه در سالى از سالها هشام بن عبدالملك به حج آمده در آن سال من در خدمت پدرم به حج رفته بودم ، پس من در مكه روزى در مجمع مردم گفتم كه حمد مـى كـنـم خـداونـدى را كـه مـحمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را به راستى به پيغمبرى فرستاد و ما را به آن حضرت گرامى گردانيد، پس ماييم برگزيدگان خدا بر خلق او و پـسـنـديـدگان خدا از بندگان او و خليفه هاى خدا در زمين . پس سعادتمند كسى است كه مـتـابـعـت مـا كند، و شقى و بدبخت كسى است كه مخالفت ما نمايد و با ما دشمنى كند، پس بـرادر هـشـام ايـن خـبر را به او رسانيد و در مكه مصلحت در آن نديد كه متعرض ما گردد و چـون بـه دمـشـق رسـيـد و مـا بـه سـوى مـديـنـه مـعـاودت كـرديـم پـيـكـى بـه سـوى عـامـل مـديـنه فرستاد كه پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستد، چون وارد دمشق شديم سـه روز مـا را بـار نـداد، روز چـهـارم مـا را بـه مـجـلس خـود طـلبـيـد چـون داخـل شـديـم هـشـام بـر تـخـت پـادشـاهـى خـود نـشـسـتـه و لشـكـر خـود را مـسـلّح و مـكـّل دو صف در برابر خود باز داشته بود و آماج خانه يعنى محلى كه نشانه تير در آن نـصـب كـرده بـودنـد در بـرابـر خـود ترتيب داده بود و بزرگان قومش در حضور او به گرو تير مى انداختند، چون در ساحت خانه او داخل شديم پدرم در پيش مى رفت و من از عقب او مـى رفـتـم چـون بـه نـزديـك رسـيـديـم بـه پدرم گفت كه با بزرگان قوم خود تير بينداز، پدرم گفت كه من پير شده ام و اكنون از من تيراندازى نمى آيد اگر مرا معاف دارى بـهـتـر اسـت ، هشام سوگند ياد كرد كه به حق آن خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خـود عـزيـز گردانيده تو را معاف نمى گردانم ، پس به يكى از مشايخ بنى اميه اشاره كرد كه كمان و تير خود را به او بده تا بيندازد.

پـس پـدرم كـمـان را از آن مـرد گرفت و يك تير از او بگرفت و در زه كمان گذاشت و به قـوت امـامـت كـشـيـد و بـر مـيـان نـشـانـه زد پـس تـيـر ديـگـر بـگـرفـت و بـر فـاق تير اول زد كـه آن را تـا پـيـكـان بـه دو نـيـم كـرد و در مـيـان تـيـر اول قـرار گـرفـت ، پـس تير سوم را گرفت و بر فاق تير دوم زد كه آن را نيز به دو نـيـم كـرد و در مـيـان نـشانه محكم شد تا آنكه نه تير چنين پياپى افكند كه هر تير بر فـاق تـيـر سـابـق آمـد و آن را به دو نيم كرد و هر تير كه آن حضرت مى افكند بر جگر هـشـام مـى نـشست و رنگ شومش متغير مى شد تا آنكه در تير نهم بى تاب شد و گفت : نيك انداختى اى ابوجعفر و تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى چرا مى گفتى كه من بر آن قـادر نـيـسـتـم . پـس ، از آن تـكـليـف پـشـيـمـان شـد و عـازم قتل پدر من گرديد و سر به زير افكند و تفكر مى كرد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم .

چـون ايـسـتادن ما به طول انجاميد پدرم در خشم شد و چون آن حضرت در خشم مى شد نظر به سوى آسمان مى كرد و آثار غضب از جبين مبينش ظاهر مى گرديد، چون هشام آن حالت را در پـدرم مـشـاهده كرد از غضب آن حضرت ترسيد و او را بر بالاى تخت خود طلبيد و من از عـقـب او رفـتـم چـون به نزديك او رسيد برخاست و پدرم را در برگرفت و در دست راست خـود نـشـانـيـد، پس دست در گردن من درآورد و مرا در جانب راست پدرم نشانيد، پس رو به سـوى پـدرم گـردانـيد و گفت : پيوسته بايد كه قبيله قريش بر عرب و عجم فخر كنند كـه مـثـل تـويى در ميان ايشان هست ، مرا خبر ده كه اين تيراندازى را كى تعليم تو نموده اسـت و در چـه مـدت آمـوخـتـه اى ؟ پـدرم فـرمـود: مـى دانـى كـه در مـيـان اهل مدينه اين صنعت شايع است و من در حداثت سن چند روزى مرتكب اين بودم و از آن زمان تا حـال تـرك آن كرده ام و چون مبالغه كرديد و سوگند داديد امروز كمان به دست گرفتم . هـشـام گـفـت : مـثـل ايـن كـمـانـدارى هـرگـز نـديـده بـودم اى ابـاجـعـفـر در ايـن امـر مـثـل تـو هـسـت ؟ حـضـرت فـرمـود كـه مـا اهـل بـيـت رسـالت عـلم و كمال و اتمام دين را كه حق تعالى در آيه :) اَلْيـَوْمَ اَكـْمـَلْتُ لَكُمْ دينَكُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا  (.(95)

به ما عطا كرده است از يكديگر ميراث مى بريم و هرگز زمين خالى نمى باشد از يكى از ما كه در او كامل باشد آنچه ديگران در آن قاصرند، چون اين سخن را از پدرم شنيد بسيار در غـضـب شـد و روى نـحـسـش سرخ شد و ديده راستش كج شد، و اينها علامت غضب او بود و سـاعتى سر به زير افكند و ساكت شد، پس سر برداشت و به پدرم گفت كه آيا نسب ما و شما كه همه فرزندان عبدمنافيم يكى نيست ؟ پدرم فرمود كه چنين است و لكن حق تعالى مـا را مـخصوص گردانيده است از مكنون سرّ خود و خالص علم خود به آنچه ديگرى را به آن مـخـصـوص نـگـردانيده است ، هشام گفت كه آيا چنين نيست كه حق تعالى محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را از شـجـره عبد مناف به سوى كافه خلق مبعوث گردانيده از سفيد و سـيـاه و سـرخ پـس از كـجـا ايـن مـيـراث مـخـصـوص شـمـا گـردانـيـده اسـت و حـال آنـكـه حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم بر همه خلق مبعوث است ، خدا در قـرآن مـجـيـد مـى فرمايد: ) وَ للّهِ ميراثُ السَّمواتِ وَالاَرْضِ  ( (96) ؛ پس به چه سبب ميراث علم مخصوص شما شد و حال آنكه بعد از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم پيغمبرى مبعوث نگرديد و شما پيغمبران نيستيد.

پـدرم فـرمـود: از آنجا خدا ما را مخصوص گردانيده كه به پيغمبر خود وحى فرستاد كه) لاتُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ ( (97) ؛ و امر كرد پيغمبر خود را كه مـخصوص گرداند ما را به علم خود و به اين سبب حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم برادر خود على بن ابى طالب عليه السلام را مخصوص مى گردانيد به رازى چند كـه از سـايـر صـحـابـه مـخـفـى مـى داشـت و چـون ايـن آيـه نـازل شـد)  وَ تـَعـِيـَهـا اُذْنٌ واعـِيـَةٌ  ((98) يـعنى حفظ مى كند آنها را گـوشـهـاى ضـبـط كـنـنـده و نـگـاه دارنـده ، پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـود: يـا عـلى ! مـن از خـدا سـؤ ال كردم كه آنها را گوش تو گرداند و به اين جهت على بن ابى طالب عليه السلام مى فـرمـود كـه حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم هزار باب از علم تعليم مى نمود كه از هـر بابى هزار باب ديگر گشوده مى شود؛ چنانچه شما راز خود به مخصوصان خود مى گـويـيـد و از ديـگـران پـنـهـان مـى داريـد هـمـچـنـيـن حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم رازهـاى خـود را بـه عـلى عـليـه السـلام مى گفت و ديـگـران را مـحـرم آنـهـا نـمـى دانـسـت ، هـمـچـنـين على بن ابى طالب عليه السلام كسى از اهـل بـيت خود را كه محرم آن اسرار بود و به آن رازها مخصوص گردانيد، و به اين طريق آن عـلوم و اسرار به ما ميراث رسيده است ، هشام گفت : على دعوى اين مى كرد كه من علم غيب مـى دانـم و حـال آنـكـه خـدا در علم غيب احدى را شريك و مطلع نگردانيده است پس از كجا اين دعـوى مـى كـرد؟ پـدرم فـرمـود كـه حـق تـعـالى بـر حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم كتابى فرستاد و در آن كتاب بيان كرده آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت چنانچه فرموده است): وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانَا لِكُلّ شَى ء وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ ( .(99)

و بـاز فـرمـوده است : ) وَ كُلُّ شَى ءٍ اَحْصَيْناهُ فِى اِمامٍ مُبينٍ  ( (100) و فرموده است كه) ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِْن شَى ءٍ. ((101)

پـس حـق تـعـالى وحـى فـرسـتـاد به سوى پيغمبر خود كه هر غيب و سرّ كه به سوى او فـرسـتـاده البـتـه عـلى عـليـه السـلام را بـر آنـهـا مـطـلع گـردانـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم امر كرد على عليه السلام را كه بعد از او قرآن را جـمـع كـن و مـتـوجـه غسل و تكفين و حنوط او شود و ديگرا را حاضر نكند و به اصحاب خود گفت كه حرام است بر اصحاب و اهل من كه نظر كنند به سوى عورت من مگر برادر من على كـه او از من است و من از اويم و از او است مال من و بر او لازم است آنچه بر من لازم بود و او است ادا كننده قرض من و وفا كننده به وعده هاى من ، پس به اصحاب خود گفت كه على بن ابـى طـالب عـليـه السـلام بـعـد از مـن قـتـال خـواهـد كـرد بـا مـنـافـقـان بـر تـاءويـل قـرآن چـنـانـچـه مـن قـتـال كـردم بـا كـافـران بـر تـنـزيـل قـرآن و نـبـود نـزد احـدى از صـحـابـه جـمـيـع تـاءويـل قـرآن مـگـر نـزد عـلى عـليـه السـلام و بـه ايـن سـبـب حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه داناترين مردم به علم قضا على بن ابى طالب عليه السلام است ، يعنى او بايد كه قاضى شما باشد. و عمر بن خطّاب مكرّر مى گـفـت : اگـر عـلى نـمـى بـود عـمـر هـلاك مى شد، عمر گواهى به علم آن حضرت مى داد و ديگران انكار مى كردند.

پس هشام ساعتى طويل سر به زير افكند پس سر برداشت و گفت : هر حاجت كه دارى از من طلب كن ؟ پدرم گفت كه اهل و عيال من از بيرون آمدن من ، در وحشت و در خوف اند استدعا دارم كه مرا رخصت مراجعت دهى ، هشام گفت : رخصت دادم در همين روز روانه شو. پس پدرم دست در گردن او آورد وداع كرد و من نيز او را وداع كرده و بيرون آمديم .

چـون به ميدان بيرون خانه او رسيديم در منتهاى ميدان جماعت كثيرى ديديم كه نشسته اند، پدرم پرسيد كه ايشان كيستند؟ حاجب هشام گفت : قسّيسان و رهبانان نصارى اند در اين كوه عـالمـى دارنـد كـه دانـاتـريـن عـلمـاى ايـشـان اسـت و هـر سـال يـك مـرتـبـه بـه نـزد او مـى آيـنـد و مـسـائل خـود را از او سـؤ ال مـى كـنـنـد و امروز براى آن جمع شده اند. پس پدرم به نزد ايشان رفت و من نيز با او رفـتم ، پدرم سر خود را به جامه پيچيد كه او را نشناسند و با آن گروه نصارى به آن كـوه بـالا رفـت ، و چـون نـصـارى نـشـسـتند پدرم نيز در ميان ايشان نشست و آن ترسايان مـسـندها براى عالم خود انداختند و او را بيرون آوردند و بر روى مسند نشاندند و او بسيار مـعـمّر شده بود و بعضى حواريون اصحاب عيسى را دريافته بود و از پيرى ، ابروهاى او بر ديده اش افتاده بود، پس ابروهاى خود را به حرير زردى بر سر بست و ديده هاى خـود را مانند ديده هاى افعى به حركت درآورد، و به سوى حاضران نظر كرد، و چون خبر هشام رسيد كه آن حضرت به دير نصارى رفت كسى از مخصوصان خود فرستاد كه آنچه مـيـان ايـشان و آن حضرت مى گذرد او را خبر دهد، چون نظر آن عالم بر پدرم افتاد گفت : تـو از مـايى يا امت مرحومه ؟ حضرت فرمود: بلكه از امت مرحومه ام ، پرسيد كه از علماى ايشان يا از جهال ايشان ؟ فرمود كه از جهال ايشان نيستم ، پس بسيار مضطرب شد و گفت : مـن از تـو سـؤ ال كـنـم يـا تـو از مـن سـؤ ال مـى كـنـى ؟ پـدرم فـرمـود: تـو سـؤ ال كـن ! نـصـرانـى گـفت : اى گروه نصارى ! غريبه است كه مردى از امت محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه مـن مـى گـويـد كـه از مـن سـؤ ال كن ، سزاوار است كه مساءله اى چند از او بپرسم ، پس گفت : اى بنده خدا! خبر ده مرا از ساعت كه نه از شب است و نه از روز؟ پدرم فرمود: مابين طلوع صبح است تا طلوع آفتاب ، گـفـت : پـس از كدام ساعتها است ؟ پدرم فرمود كه از ساعات بهشت است و در اين ساعات بـيـمـاران ما به هوش مى آيند، و دردها ساكن مى شود، و كسى را كه شب خواب نبرد در اين ساعت به خواب مى رود و حق تعالى اين ساعت را موجب رغبت رغبت كنندگان به سوى آخرت گـردانـيـده و از بـراى عـمـل كـنـنـدگـان بـراى آخـرت دليـل واضـحـى سـاخـتـه و بـراى انـكـار كـنـنـدگـا و مـتـكـبـران كـه عـمـل بـراى آخـرت نـمـى كنند حجتى گردانيده نصرانى گفت : راست گفتى ، مرا خبر ده از آنـچـه دعـوى مـى كـنـيـد كـه اهـل بـهـشـت مـى خـورنـد و مـى آشـامـن و از ايـشـان بـول و غـايـط جدا نمى شود، آيا در دنيا نظير آن هست ؟ حضرت فرمود: بلى جنين در شكم مـادر مـى خـورد از آنـچـه مـادر او مى خورد و از او چيزى جدا نمى شود. نصرانى گفت : تو نـگـفـتـى كـه مـن از عـلمـاى ايـشـان نـيـسـتـم ؟! حـضـرت فـرمـود كـه مـن گـفـتـم از جـهـال ايـشـان نـيستم . نصرانى گفت : مرا خبر ده از آنچه دعوى مى كنيد كه ميوه هاى بهشت بـرطـرف نـمـى شـود هـرچـنـد از آن تـنـاول مـى كـنـنـد بـاز بـه حـال خـود هـسـت آيا در دنيا نظيرى دارد؟ حضرت فرمود كه بلى نظير آن در دنيا چراغ است كـه اگـر صـد هـزار چـراغ از آن بيفروزند كم نمى شود و هميشه هست . نصرانى گفت : از تـو مـسـاءله اى سـؤ ال مـى كـنـم كـه نـتـوانـى جـواب گـفـت ، حـضـرت فـرمـود كـه سـؤ ال كـن ، نـصـرانـى گـفـت : مرا خبر ده از مردى كه با زن خود نزديكى كرد و آن زن به دو پـسـر حـاله شـد و هر دو در يك ساعت متولد شدند و در يك ساعت مردند و در وقت مردن يكى پـنـجـاه سـال از عـمـر او گـذشـتـه بـود و ديـگـر صـد و پـنـجـاه سـال زنـدگانى كرده بود؟ حضرت فرمود كه آن دو فرزند عزير و عزر بودند كه مادر ايـشـان بـه ايـشـان در يـك شـب در يـك سـاعـت حـامـله شـد و در يك ساعت متولد شدند و سى سـال بـا يـكـديـگـر زنـدگـانـى كـردنـد پـس حـق تـعـالى عـزير را ميراند و بعد از صد سال او را زنده كرد و بيست سال ديگر با برادر خود زندگانى كرد و هر دو را يك ساعت فـوت شـدنـد. پس آن نصرانى برخاست و گفت : از من داناترى را آورده ايد كه مرا رسوا كـنـد بـه خدا سوگند كه تا اين مرد در شام است ديگر من با شما سخن نخواهم گفت هرچه خواهيد از او سؤ ال كنيد.

و بـه روايـت ديـگـر چـون شـب شـد آن عـالم به نزد آن حضرت آمد و معجزات مشاهده كرد و مـسـلمـان شد، چون اين خبر به هشام رسيد و به او گفتند خبر مباحثه حضرت امام محمدباقر عـليـه السـلام بـا نـصـرانـى در شـام مـنـتـشـر شـده و بـر اهـل شـام عـلم و كـمـال او ظـاهر گرديده او جايزه اى براى پدرم فرستاد و ما را به زودى روانه مدينه كرد.

و بـه روايـت ديـگـر آن حـضـرت را بـه حـبـس فـرسـتـاد، بـه هـمـان مـلعـون گـفـتـنـد كـه اهل زندان همه مريد او گرديده اند پس به زودى حضرت را روانه مدينه كرد، و پيش از ما پـيـك مـسـرعـى فرستاد كه در شهرها كه در سر راه است ندا كنند در ميان مردم كه دو پسر جـادوگـر ابـوتـراب مـحـمـّد بـن عـلى و جـعفر بن محمّد كه من ايشان را به شام طبيده بودم مـيـل كـردنـد بـه سوى ترسايان و دين ايشان را اختيار كردند پس هركه به ايشان چيزى بفروشد يا بر ايشان سلام كند يا با ايشان مصافحه كند خونش هدر است ، چون پيك به شـهـر مـديـن رسـيـد بـعـد از آن مـا وارد شـهـر شـديـم و اهـل آن شـهـر درهـا بـر روى مـا بـستند و ما را دشنام دادند و ناسزا به على بن ابى طالب عـليـه السـلام گـفتند و هرچند ملازمان ما مبالغه مى كردند در نمى گشودند و آذوقه به ما نمى دادند، چون ما به نزديك دروازه رسيديم پدرم با ايشان به مدارا سخن گفت و فرمود از خدا بترسيد ما چنان نيستيم كه به شما گفته اند، و اگر چنان باشيم ، شما با يهود و نـصـارى مـعـامـله مى كنيد، چرا از مبايعه ما امتناع مى نماييد، آن بدبختان گفتند كه شما از يهود و نصارى بدتريد(نعوذباللّه )؛ زيرا كه ايشان جزيه مى دهند و شما نمى دهيد.

هـرچـنـد پـدرم ايشان را نصيحت كرد سودى نبخشيد و گفتند در نمى گشاييم بر روى شما تـا شـمـا و چـهـارپايان شما هلاك شويد. حضرت چون اصرار آن اشرار مشاهده نمود پياده شـد و فـرمـود: اى جـعـفـر! تـو از جاى خود حركت مكن . و كوهى در آن نزديكى بود كه بر شـهـر مـديـن مـشـرف بـود حـضرت بر آن كوه برآمد و رو به جانب شهر كرد و انگشت بر گـوشـهـاى خـود گـذاشـت و آيـاتـى كـه حـق تـعـالى در قـصـه شـعـيـب فـرسـتـاده اسـت و مشتمل است بر مبعوث گرديدن شعيب بر اهل مدين و معذب گرديدن ايشان به نافرمانى او، بـر ايـشـان خواند تا آنجا كه حق تعالى مى فرمايد: ) بَقِيَّةُاللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ  ( .(102)
پـس فـرمـود كه ماييم به خدا سوگند بقيه خدا در زمين ، پس حق تعالى باد سياهى تيره بـرانـگـيخت كه آن صدا را به گوش مرد و زن و صغير و كبير ايشان رسانيد و ايشان را دهـشـت عظيم عارض شد و بر بامها برآمدند و به جانب آن حضرت نظر مى كردند پس مرد پيرى از اهل مدين پدرم را به آن حالت مشاهده كرد و به صداى بلند ندا كرد در ميان شهر كـه از خـدا بـتـرسـيـد اى اهـل مدين كه اين مرد در موضعى ايستاده است كه در وقتى حضرت شعيب قوم خود را نفرين كرد در اين موضع ايستاده بود، و به خدا سوگند كه اگر در به روى او نـگـشـايـيـد مـثـل آن عـذاب بـر شـمـا نـازل خواهد شد، پس ايشان ترسيدند و در را گـشـودنـد و مـا را در مـنـازل خـود فـرود آوردند و طعام دادند و ما روز ديگر از آنجا بيرون رفـتيم . پس والى مدين اين قصه را به هشام نوشت آن ملعون به او نوشت كه آن مرد پير را به قتل رسانيد. و به روايت ديگر آن مرد پير را طلبيد و پيش از رسيدن به هشام به رحـمـت الهى واصل گرديد. پس هشام لعين به والى مدينه نوشت كه پدرم را به زهر هلاك كـنـد و پـيـش از آنـكـه ايـن اراده بـه عـمـل آيـد هـشـام بـه درك اسفل جحيم واصل شد.(103)

و كـليـنـى بـه سـنـد صـحـيـح از زراره روايـت كـرده اسـت كـه گـفت : روزى از حضرت امام محمدباقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: در خواب ديدم كه بر سر كوهى ايستاده بودم و مـردم از هر طرف آن كوه بالا مى آمدند به سوى من چون مردم بسيار جمع شدند بر اطراف آن كوه ، ناگاه كوه بلند شد و مردم از هر طرف فرو مى ريختند تا آنكه اندك جماعتى بر آن كـوه مـى ماندند و پنج مرتبه چنين شد، و گويا آن حضرت اين خواب را به وفات خود تـعـبـيـر فـرمـوده بـود، بـعـد از پـنـج شـب از ايـن خـواب بـه رحـمـت ربـّالاربـاب واصل گرديد.(104)

و كلينى به سند معتبر روايت كرده است كه روزى يكى از دندانهاى حضرت امام محمدباقر عليه السلام جدا شد آن دندان را در دست گرفت و گفت : الحمدللّه ، پس ‍ حضرت امام جعفر صـادق عـليه السلام را گفت كه چون مرا دفن كنى اين دندان را با من دفن كن ، بعد از چند سال دندان ديگر آن حضرت جدا شد و باز در كف راست گذاشت و گفت : الحمدللّه و فرمود كه اى جعفر چون من از دنيا بروم اين دندان را با من دفن كن .(105)

و در ) كافى  ( و ) بصائرالدرجات  ( و ساير كتب معتبره روايت كرده اند كه حضرت صادق عليه السلام فرموده كه پدرم را بيمارى صعبى عارض ‍ شد كه اكثر مردم بر آن حضرت خائف شدند و اهل بيت آن حضرت گريان شدند، آن حضرت فرمود كه من در ايـن مـرض نخواهم رفت ؛ زيرا كه دو كس به نزد من آمدند و مرا چنين خبر دادند. پس ، از آن مـرض صـحـت يافت و مدتى صحيح و سالم ماند، پس روزى حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام را طـلبـيد و فرمود كه جمعى از اهل مدينه را حاضر كن چون ايشان را حاضر كردم فـرمـود: اى جـعـفـر! چـون مـن بـه عـالم بـقـاء رحـلت كـنـم مـرا غـسـل بـده و كفن بكن و در سه جامه كه يكى رداى حبره بود كه نماز جمعه در آن مى كرد و يكى پيراهنى كه خود مى پوشيد؛ و فرمود كه عمامه بر سرم ببند و عمامه را از جامه هاى كفن حساب مكن و براى من زمين را شقّ كن به جاى لحد؛ زيرا كه من فربه ام و در زمين مدينه براى من لحد نمى توان ساخت و قبر مرا چهار انگشت از زمين بلند بلند كن و آب بر قبر من بـريـز، و اهـل مدينه را گواه گرفت ، چون بيرون رفتند گفتم : اى پدر بزگوار! آنچه فـرمودى به عمل مى آورم و به گواه گرفتن احتياج نبود، حضرت فرمود كه اى فرزند! بـراى ايـن گـواه گـرفتم كه بدانند تويى وصى من و در امامت با تو منازعه نكنند. پس گـفتم : اى پدر بزرگوار! من امروز تو را از همه روز صحيح تر مى يابم و آزار در تو مـشـاهـده نـمـى كـنـم ، حـضرت فرمود: آن دو كس كه در آن مرض مرا خبر دادند كه صحت مى يابم در اين مرض به نزد من آمدند و گفتند در اين مرض به عالم بقاء رحلت مى نمايى ، و بـه روايـت ديـگـر فرمود: كه اى فرزند! مگر نشنيدى كه حضرت على بن الحسين عليه السـلام مـرا از پس ديوار ندا كرد كه اى محمّد بيا و زود باش كه ما انتظار تو مى بريم .(106)

و در ) بـصـائرالدرجـات  ( مـنـقول است كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فـرمـود كـه در شـب وفـات پـدر بزرگوار خود به نزد آن حضرت رفتم كه با او سخن بگويم ، مرا اشاره كرد كه دور رو و با كسى رازى مى گفت كه من او را نمى ديدم يا آنكه بـا پـروردگـار خـود مـناجات مى كرد، پس بعد از ساعتى به خدمت او رفتم فرمود كه اى فـرزنـد گـرامـى ! مـن در ايـن شـب دار فـانـى را وداع مـى كـنـم و بـه ريـاض قـدس ‍ ارتـحـال مـى نـمـايـم و در ايـن شب حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم به عالم بـقـاء رحـلت نـمـود و در ايـن وقـت پـدرم حـضـرت عـلى بـن الحـسـين عليه السلام براى من شربتى آورد كه من آشاميدم و مرا بشارت لقاى حق تعالى داد.(107)

و قـطب راوندى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه چون شب وفـات پـدر بـزرگـوارم شـد و حال او معتبر گرديد چون آب وضوء آن حضرت را هر شب نـزديـك رختخواب او مى گذاشتند دو مرتبه فرمود كه بريز آب را مردم گمان كردند كه حـرت از بى هوشى تب ، اين سخن مى فرمايد: من رفتم و آب را ريختم ديدم كه موشى در آن آب افتاده بود و حضرت به نور امامت در آن حالت دانسته بود.(108)

و كـليـنـى بـه سـنـد صـحـيـح از آن حـضـرت روايـت كـرده اسـت كـه مـردى چـنـد مـيـل از مـديـنـه دور بـود در خـواب ديـد كـه [گـفتند] برو نماز كن بر امام محمّدباقر عليه السلام كه ملائكه او را در بقيع غسل مى دهند.(109) و ايضا به سند حسن روايت كـرده اسـت كـه حضرت امام محمدباقر عليه السلام هشتصد درهم براى تعزيه و ماتم خود وصـيـت فـرمـود.(110) و بـه سـند موثق از حضرت صادق عليه السلام روايت كـرده اسـت كـه پـدرم گـفـت : اى جـعـفـر! از مـال مـن وقـفى بكن براى ندبه كنندگا كه در سـال در منى در موسم حج بر من ندبه و گريه كنند و رسم ماتم را تجديد نمايند و بر مظلوميت من زارى كنند.(111)

مؤ لف گويد كه در تاريخ وفات آن حضرت اختلاف است و مختار احقر آن است كه در روز دوشـنـبه هفتم ذيحجه سنه صد و چهاردهم به سن پنجاه و هفت در مدينه مشرفه واقع شد و ايـن در ايـام خلافت هشام بن عبدالملك بود، و گفته شده كه من حضرت را ابراهيم بن وليد بـن عـبـدالمـلك بـن مـروان بـه زهـر شهيد كرده و شايد به امر هشام بوده ؛ و قبر مقدس آن حضرت به اتفاق در بقيع واقع شده است در پهلوى پدر و عم بزرگوار خود حضرت امام حسن عليه السلام .

و كـليـنى به سند معتبر روايت كرده است كه چون حضرت امام محمدباقر عليه السلام به دار بقاء رحلت نمود حضرت صادق عليه السلام مى فرمود كه هر شب چراغ مى افروختند در حجره اى كه آن حضرت در آن حجره وفات يافته بود.(112)

 

فصل ششم : در ذكر اولاد و احفاد حضرت امام محمدباقر عليه السلام

بدان كه اولاد آن حضرت بنابر آنچه شيخ مفيد و طبرسى و ديگران ذكر كرده اند از ذكور و انـاث هـفـت نـفـرند: ابوعبداللّه جعفر بن محمّد عليه السلام و عبداللّه كه از مخدّره نجيبه جناب ام فروه بنت قاسم بن محمّد بن ابى بكر بودند، و ابراهيم و عبيداللّه كه از ام حكيم بـودنـد و هـر دو در ايـام حيات پدر بزرگوارشان وفات كردند، و على و زينب و ام سلمه كه از ام ولد بودند و بعضى گفته اند كه امّ سلمه از مادر ديگر بوده .(113)

شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه عبداللّه در فضل و صلاح مشاراليه بود، و روايت شده كه داخـل شد بر مردى از بنى اميه ، آن مرد اموى خواست او را بكشد، عبداللّه گفت : مرا مكش تا مـن از بـراى تـو شـفاعت كنم نزد خداى ، اموى گفت : تو را اين مقام و مرتبه نيست پس او را زهر داد و شهيد كرد انتهى .(114)

و عـبـداللّه را پـسـرى اسـت اسـمـاعـيـل نـام كـه عـلمـاء رجـال او را از اصـحاب حضرت صادق عليه السلام شمرده اند، و در) شرح كافى ملاّ خليل  ( است كه عبداللّه پسر امام محمدباقر عليه السلام را دخترى بوده مكنّاة به ) امّ خـيـر  ( كـه بئرامّ خير در مدينه منسوب به او است ، و تاج الدّين ابن زهره حسين در) غـايـة الا خـتـصـار فـى اءخـبـار البـيـوتـات العـلويـّه ( گفته كه على پسر امام محمدباقر عليه السلام دخترى داشت فاطمه نام تزويج كرد او را حضرت امام موسى كاظم عليه السلام و قبر على در بغداد در محله جفعريه در ظاهر سور بغداد واقع است .

محب الدّين بن نجار مورخ در تاريخ خود گفته مشهد (مزار) طاهر در جعفريه است و گفته آن قـريـه اى اسـت از اعمال خالص نزديك بغداد، ظاهر شد در آن قبرى قديم و بر آن سنگى بود كه بر آن نوشته شد:

بـِسـْمِ اللّهِ الْرَّحـْمنِ الرَّحيمِ هذا ضَريحُ الطّاهِرِ عَلِىَّ بْنِ مُحَمَّد بِنْ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِنِ عَلىِّ بِنِ اَبى طالِبٍ عليهم السلام .

و بـقيه از او جدا شده بود پس بنا كردند بر آن قبه اى از خشت ، پس از آن تعمير كرد آن را عـلى بـن نـعـيـم شـيخى از مستوفيان كه كتابت ديوان خالص با او بود و آراست و زينت كـرد آن را و قـنـديلهايى از مس بر آن آويزان كرد و در آن صحنى گشاده بنا كرد، پس او بـعـد از اين تعميرات يكى از مشاهد مزارات گشت . تاج الدّين گفته كه آن مشهد در زمان ما مـجـهـول و خـراب اسـت و جـمـاعـتـى از فـقـراء در آنـجـا منازل دارند و نزديك است كه آثارش محو و نابود شود.(115)

مؤ لف گويد: آنكه مشهور است در زمان ما قبر على بن محمدالباقر عليه السلام در ناحيه كـاشـان در مـشـهـد اردهـال اسـت و مـعـروف اسـت بـه شاهزاده سلطانعلى ، و تاءييد مى كند بودنش را در اين مشهد آنچه در      ) بحرالا نساب  ( است كه فرمود:

عـَلِىُّ بـْنُ مـُحـَمَّدٍ الْبـاقِرِ عَليه السلام لَم يَعْقِبُ سِوى بِنْتٍ وَ دُفِنَ فى ناحِيَةِ كاشان بِقَرْيَةٍ يُقالُ لَها باركوسْب فى مَشْهَدٍ انتهى .

و از فـاضـل خـبـيـر آمـيـرزا عـبـداللّه صـاحـب ) ريـاض العـلمـاء  ( نـيـز نـقـل شـده كـه فرمود قبر على بن محمّدالباقر عليه السلام در حوالى بلده كاشان است و بـر او اسـت قـبـه رفـيـعـه و از براى او است كرامات ظاهره و در اصفهان نزديك مسجد شاه بقعه و مزارى است به نام احمد بن على بن امام محمّدالباقر عليه السلام و سنگى در آنجا اسـت بـه خـط كـوفـى بـر آن نـوشـتـه اسـت : بـِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ. هذا قَبْرُ احمد بْن عَلىّ بن مُحَمَّدالباقر عليه السلام وَ تَجاوَزْ عن سَيِئاتِهِ وَ الْحـَقـْهُ بـِالصـّالِحـيـنَ و در بـيـرون بـقـعـه سـنـگـى اسـت مـسـتـطـيـل بر آن نقش است آمين ربّ العالمين . به تاريخ سَنة ثَلث وَ سِتّينَ وَ خَمْسماءةَ و نزديك اين امام زاده است قبر مرحوم عالم فاضل فقيه نبيه جناب آقا شيخ محمّد تقى معروف بـه آقـا نـجـفـى در بـقـعـه بزرگى با قبّه عاليه ـ اَسْكَنَهُ اللّهُ فى جَنَّةٍ ـ و صاحب) روضـات الجنّات  ( در ترجمه امير سيد محمدتقى كاشى پشت مشهدى گفته كه در پشت مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام و بـعـضى گفته كه منسوب است به يكى از اولادهاى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام و اسمش حبيب است واللّه العالم .(116)

و امّ سلمه زوجه محمّد ارقط بن عبداللّه الباهر بن امام زين العابدين عليه السلام بوده و او مـادر اسـمـاعـيـل بـن مـحـمـّد ارقـط است كه با ابوالسّرايا خروج كرده ، كَذا فى بَعْضِ الْمُشَجّرات .(117)

برگرفته :از منتهی الامال

 

 

السلام علیک یا باقر العلوم (ع)  

بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی
با هر بهانه در همه جا گریه می کنی

در التهاب آهِ خودت آب می شوی
می سوزی و بدون صدا گریه می کنی

هر چند زهر قلب تو را پاره پاره کرد
اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی

اصلاً خود تو کرب و بلای مجسّمی
وقتی برای خون خدا گریه می کنی

آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود
با ناله های وا عطشا گریه می کنی

با یاد روزهای اسارت چه می کشی ؟
هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی

با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار
هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی

دیگر بس است چشم تر درد میکند

از بس که غرق اشک عزا گریه میکنی

التماس دعا

 

 

منابع:

1-  دعوات رواندى  ص 68.
2- همان ماءخذ.
3- الكافى  1/388 ـ 387.
4-  ارشاد شيخ مفيد 2/159.
5-  بحارالانوار  46/225.
6-تذكرة الخواص  ص 302.
7-  الصواعق المحرقه  ص 201.
8- ر.ك : جلاءالعيون  علامه مجلسى ، ص 849.
9-  مناقب  ابن شهر آشوب 4/213، شعر از  قرطى  است .
10-  ارشاد شيخ مفيد  2/160.
11- رجال كشّى  1/386.
12-  بحارالانوار  46/295.
13- مناقب  ابن شهر آشوب 4/212.
14- هـمـان مـاءخـذ 4/213 از  كـتـاب فضائل الصحابة  نقل كرده .
15- ر.ك : كفاية الاثر  ص 298.
16-همان ماءخذ 2/319.
17-همان ماءخذ.
18-ر.ك : روضة الواعظين  2/333.
19- الكافى  2/487.
20-الكافى  2/499.
21-ترجمه كشف الغمّه  2/332.
22- تذكرة الخواص  ص 305.
23-بحارالانوار  46/291.
24-جـنـات الخـلود  ص 25، جدول 12.
25-الصواعق المحرقه  ص 201.
26-ارشاد شيخ مفيد  2/161 ـ 162.
27- المستطرف  1/16، چاپ دارالا ضواء، بيروت .
28-سورة سباء(34)، آيه 13.
29-بحارالانوار  77/142.
30-تفسير البرهان  1/110، اءعلمى ، بيروت .
31-ترجمه كشف الغمّه  2/ 363.
32-مناقب  ابن شهر آشوب ، 4/224.
33-فـوات الوفـيـات  ابـن شـاكـر كـتـبـى 2/309،  مستدرك الوسائل  3/465، چاپ سه جلدى .
34-بحارالانوار  46/300.
35-امالى شيخ طوسى  ص 47، مجلس 2، حديث 57.
36-  امالى شيخ صدوق  ص 517، مجلس 66، حديث 707.
37-همان ماءخذ.
38- الدّرة النجفيّة  ص 65.
39-الكافى  3/226.
40-بحارالانوار  74/142.
41--ارشاد شيخ مفيد  2/166.
42-الخرائج راوندى  2/595.
43-الخرائج راوندى 2/597.
44-مناقب ابن شهر آشوب ، 4/209 ـ 210.
45-الكافى  1/396 ـ 397.
46-رجال كشّى  2/780.
47-مناقب  ابن شهر آشوب 4/228،  جنّة الا مان  كفعمى ص 822.
48-مستدرك الوسائل  3/582، چاپ سه جلدى .
49-مجالس المؤ منين  1/305.
50-همان ماءخذ.
51- همان ماءخذ.
52-مجالس المؤ منين  1/306.
53-مستدرك الوسائل  3/582، چاپ سه جلدى .
54-  بحارالانوار 46/239.
55-الخرائج راوندى  1/272.
56-بحارالانوار 46/247.
57-دلائل الامامة طبرى  ص 218.
58-مـديـنـة المـعـاجـز  10/323،  دلائل الامامة  ص 221.
59- بحارالانوار  46/335.
60-الكافى  1/67.
61- الثاقب فى المناقب  ابن حمزه طوسى ص 375، حديث 309.
62-الخرائج راوندى  2/821.
63- مشارق الا نوار برسى  ص 90.
64-  الخرائج راوندى  2/595.
65-تحف العقول  ص 292.
66-همان ماءخذ.
67- مستدرك الوسائل  3/408، چاپ سه جلدى .
68-  تحف العقول  ص 293.
69- همان ماءخذ.
70-همان ماءخذ.
71-همان ماءخذ، ص 294.
72-همان ماءخذ.
73- همان ماءخذ.
74-ر.ك : الكافى  1/32 ـ 71.
75-كلمه طيبه  محدث نورى ص 87، چاپ اسلاميه .
76-كـلمـه طيبه  محدث نورى ، ص 87،  مشكاة الا نوار  ص 238، حديث 691 و 692..
95-سوره مائده (5)، آيه 3.
96-سوره آل عمران (3)، آيه 180.
97-سوره قيامت (75)، آيه 16.
98-سوره حاقه (69)، آيه 12.
99-سوره نحل (16)، آيه 89.
100-سوره ياسين (36)، آيه 12.
101-سوره انعام (6)، آيه 38.
102-سوره هود (11)، آيه 86.
103-جلاءالعيون  ص 851 ـ 858.
104-  الكافى  8/182.
105-الكافى  3/262.
106-الكـافـى  3/144 و 200،  بصائرالدرجات  ص 481.
107-بصائرالدرجات  ص 482.
108-بصائرالدرجات  2/711.
109-الكافى  8/183.
110-الكافى  3/217.
111-الكافى  5/117.
112-الكافى  3/251،  جلاءالعيون ص 859 ـ 865.
113-ارشـاد شـيـخ مـفـيـد  2/176،  إ علام الورى طبرسى  1/511.
114-ارشاد  2/176 ـ 177.
115-غاية الاختصار  ابن زهره ، ص 102.
116-روضات الجنات  2/127.
117-المجدى فى اءنساب الطالبيين  ص 144.